برچسب زده شده با: غزل

آسمان بی پرنده

۱۴۰۵-۰۴-۱۴

چون آهوی فتاده به دام پلنگ ها سنگر سقوط کرد ز دست دورنگ ها هر شب که فال خواجه ی شیراز را زدم میگفت: اعتماد مکن بر خدنگ ها! ترسم که بی پرنده شود آسمان ما از بس شکست بال کلاغ و کلنگ ها صبرم تمام گشته، مبادا که روزگار دست مرا برَد به هوای تفنگ ها یک سو نشسته برف، دگر سو نشسته برف صبح و غروب ما شده خالی ز رنگ ها این […]

چشم مانده به در

۱۴۰۴-۱۰-۰۳

در من دو چشم مانده به در گریه می‌کند بعد از تو صبح و شام و سحر گریه می‌کند رفتی و تکه تکه شدم: من، تنم، دلم در ماتم تو چند نفر گریه می‌کند این‌جا درخت‌ها همه خشکید بعد تو باور نمی‌کنی که تبر گریه می‌کند در کوله‌بار من غم غربت نهفته است تبعیدی‌ام که قبل سفر گریه می‌کند «سالی گذشت و باغ دلم برگ و بر نداشت» این باغبان بدون ثمر گریه می‌کند من […]

پریخانه

۱۴۰۴-۰۹-۲۶

ای کاش نگاهــم بــــه پــریــخـــانه نیفتد چشمم به پری واره ی این خانه نیفتد بشکن تو درخانه وخاموش کن این شمع کاتش بــه ســـراپـــرده ی پــروانـــه نیفتد کج کن ره خودازسراین کوچه که دیگر دنــــبال ســــرت این دل دیـــوانـه نیفتد ای کاش که درروضه رضوان دوچشمت دیگر دل مــن در هـــوس دانـــــه نیــفتد ای کاش که طوفان ِحوادث شبِ دیجور پـّــر نشـــکند از شاخه واین لانــه نیفتد آشفته به هر آینه سر می‌زند هر شب […]

همزاد پری؛ غزلی از خسرو احتشامی

۱۴۰۴-۰۸-۰۷

به لب چشمه سرشب به شتاب آمده ‎بود كوزه بر دوش پي بردن آب آمده بود خوي وحشي نگهان ده بالا را داشت آب از ديدن او در تب و تاب آمده بود در هوا از نفسش عطر گل سنجد ريخت شادی انگيزتر از بوي گلاب آمده بود پيرمردان همه گفتند كه همزاد پريست بس كه شاداب ز جوبار شباب آمده ‎بود كوزه در آب فرو رفته و از قهقهه اش اشك در چشم بلورين […]

طعم عسل

۱۴۰۴-۰۷-۱۲

صبح سرد و چای داغ و یک غزل نغمه های شعر در بحر رمل نان تیری دست پخت دهکده وه چه می چسبد لبانت با عسل شال ترمه، نی نوازی شبان شب حنا بندان و سرمه در تیل نرمه نای و نای انبان‌، ساز و رقص ترکه بازی عشایر … قُل؛ تَعَل قاچ زین و رخت دامادی، تفنگ یورد ایل و دود هیمه، میش و کل جشن کوهستان، طلوع کل زدن واسونک های قدیمی، ترکی؛ […]

کوچ تو

۱۴۰۳-۰۹-۰۱

تب خالِ بدی بر لبم از فاصله افتاد آندم که غمِ کوچِ تو در قافله افتاد از پهنه ی آفاق شبی عکس گرفتم تصویر غمِ پر زدنِ چلچله افتاد آلاله برآن مویِ پریشانِ تو بستم افسوس میانِ من و تو صد گِله افتاد از گریه ی من زلزله شد در نَفَسِ شهر شادی همه رفت و اثرِ هلهله افتاد یک بوسه شبی از لب تو قسمت ما بود زین خاطر شیرین به دلم حوصله افتاد […]

«خیال» غزلی از سیدمحمدعلی آل مجتبی

۱۴۰۳-۰۷-۰۷

مثل یک اندیشه، یا  تصویر آهی در خیالم می خرامی چون تخیل، گاه گاهی در خیالم حال سرگردان موجود، بال سبز مرغ طوفان می شنائی تند و سرکش مثل ماهی در خیالم مانده ام در بیشه های بی سر پایان رؤیا و تو در این بی کرانه کوره راهی در خیالم می شناسی لحظه های غربت فریادهایم در تو می پیچد صدایم، عمق چاهی در خیالم وسعت یک بامدادی، غرق نوری، آفتابی بی تو می […]

«دریا» غزلی از زنده یاد محمدعلی بهمنی

۱۴۰۳-۰۶-۲۵

دريا شدست خواهر و من هم برادرش شاعرتر از هميشه نشستم برابرش خواهر! سلام، با غزلي نيمه آمدم تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش مي‌خواهم اعتراف كنم هر غزل كه ما با هم سروده‌ايم جهان كرده از برش خواهر زمان، زمان برادركشي‌ است باز شايد به گوش‌ها نرسد بيت آخرش با خود مرا ببر كه نپوسد در اين سكون شعري كه دوست داشتي از خود رهاترش دريا سكوت كرده و من حرف مي‌زنم حس […]

ای دل…

۱۴۰۳-۰۶-۱۰

ای دل نکن دیوانگی، پروانه بودن تا به کی با این حقارت پیشگان، هم خانه بودن تا به کی در سوگ بی مهری نشین، هر روز و هر شب نازنین با قوم و آیین های خود، بیگانه بودن تا به کی از درد این بیگانگی، ترسم به خاموشی رسی ای دل جفا بر خود مکن، فرزانه بودن تا به کی در خود اگر گم گشته ای، از یاد و خاطر رفته ای مانند مرغی در […]

غزلی از زنده یاد محمد علی اصلاح پذیر

۱۴۰۲-۰۹-۰۵

  خراب تر ز من اسیر عشق ناب دیده ای؟ شکسته تر ز من تو در خیال و خواب دیده ای؟ مرا به بند می کشد دو چشم بی ریای تو صدا شکسته می شود که آفتاب دیده ای؟ تو عشق می نویسی و من از تو می کنم سؤال سؤال عاشقانه را تو بی جواب دیده ای؟ ز دیده اشک می چکد که بوی عشق می دهد تو بوی دلکشی مثال این گلاب دیده […]

×