برچسب زده شده با: ادبیات

رقص های شبانه

۱۴۰۵-۰۶-۱۷

یک) بر این کاغذ نامت را زیبا می نویسم تمام جهان شعر از تو دارند حالا کنار پاییز زیباترین نام مانده ای زرد گون و شعر هنوز به انتهایش نمی رسد …   دو) آغوشت بهار دارد و من آن میوه ممنوعه ام هنوز!   سه) شعر می گویم برای نارنج های باغ رو به رو ! و جهان هنوز به شیراز من نرسیده است.   چهار) نهنگ دریا دارد وتو دلفینی مانده ای در […]

کوتاه تر از خواب یک مرزبان در شب های خاورمیانه

۱۴۰۵-۰۵-۲۸

بخاطر دوستی «به آیدین حاتمی»   اینجا همه چیز بر باد رفته است حتی گیس های اقلیما ! در چار راه ها چراغ ها صورتشان را با سیلی سرخ نگاه داشته اند! دیوارها همه چیز را درون خود ریخته اند… کوه ها تنها گاهی کلاه خود را به کاه می دهند … سقف ها اما هنوز سرشان برای کسی درد نمی‌کند… سقف ها ماهی گیر شده اند … سقف ها همه چیز را بالا می […]

چکادها و نام آوران شعر پارسی معاصر «14» – محمدرضا شفیعی کدکنی «م سرشک»

۱۴۰۵-۰۵-۲۴

مام رنج ها هرگز ندیده بودم چشم تو را چنین در خون و اشک غوطه ور ای مام رنج ها! ای میهنی که در تو به خواری مثل اسیر جنگی، یک عمر زیستیم زین گونه زیستیم و هق هق گریستیم ***     _ برای معرفی و نقد کتاب تازه چاپ شده تان! در این ستون، تماس بگیرید. _آثار ادبی خود را همچنین می توانید در واتس آپ یا ایتا به شماره ۰۹۱۷۸۲۲۵۸۴۸ علی حاتمی […]

ماجرای طنز “عزاداری خانم پردل”

۱۴۰۵-۰۵-۱۵

خانم پردل یکی از معلمان دبستان ما بود. خانم پردل خیلی مهربان بود و با زنان روستای ما رابطه صمیمانه ای داشت. بعد از اینکه از روستای ما رفت، حدود بیست و پنج سال بعد، خبر ناگواری رسید که خانم پردل در کرمانشاه به رحمت خدا رفته.  روز دهم بعد از درگذشت خانم پردل، خبر به صورت اتفاقی به روستای ما رسید. همه پیرزنان روستای ما که دوست صمیمی خانم پردل بودن سیاهپوش شدن و […]

سمفونی سکوت

۱۴۰۵-۰۵-۰۷

۱ـ شعر می بارد از انگشتانت بر واحه ی مخملی رؤیا در این خشکسالی که یوسف را به نیام چاه می برد و گندم تعبیر خواب فراعنه… ۲- سبزه زار موهبت انگشتانت و انعکاس نیل در چشمان آسمان آه ای زلیخای بدبیاری ها! ۳-پای در آه درخت وار شکنجه است دلخوش به برگ و بری آواز در قفسی نامرئی این روزهای شکستنی…. ع. آیدین ***     _ برای معرفی و نقد کتاب تازه چاپ […]

نسل برزخی

۱۴۰۵-۰۴-۳۱

فکر ما را دور می زند دور می خورم دور می خوری و ما هنوز در خوردن دور خود جهان را لبخند می زنیم حالا تمام فاحشه های جهان با دسته گل های کاغذی روی مزار فردایمان هم گلی نمی گذارند ما بخشیده شده ایم نسلی برزخی که دنیا تعریفی از ما نمی کند /ندارد! دست بالا می بریم مثل روزهای دبستان و از خدای کوکب خانم می خواهیم تصمیم کبرایی برایمان بگیرد تا دیگر […]

چکادها و نام آوران شعر پارسی معاصر«13» – یدالله رویایی

۱۴۰۵-۰۴-۲۵

از تو سخن می‌گویم از تو سخن از به آرامی از تو سخن از به تو گفتن از تو سخن از به آزادی وقتی سخن از تو می‌گویم از عاشق از عارفانه می‌گویم از دوستت دارم از خواهم داشت از فکر عبور در به تنهایی من با گذر از دل تو می کردم من با سفر سیاه چشم تو زیباست خواهم زیست من با به تمنای تو خواهم ماند من با سخن از تو خواهم […]

نقدی بر کتاب «حسن روز افزون» نوشته دکتر دهقانیان فرد

۱۴۰۵-۰۴-۰۹

به قلم ناصر امیرعضدی «بخش دوم»   هرچه هست نمیتوان حسن روزافزون را صرفاً همان زیبایی درون دانست، گرچه میتوان بخشی از حسن روزافزون یوسف را برخاسته از زیبایی درون او هم دانست. برای تقریب به ذهن، حسن روزافزون را میتوان با تعابیری از این قبیل باز شناخت: گل بود، به سبزه نیز آراسته شد یا حریفِ مجلس ما خود همیشه دل میبُرد علی‌الخصوص که پیرایه‌ای براو بستند یا حتی تعبیر عامیانه‌ٔ خودمان که میگوید: […]

نامه ای به الیاس علوی

۱۴۰۵-۰۴-۰۷

الیاس احساس میکنم ریگی در کفش تاریخ بجا مانده است که جنگ در این جغرافیا گنجی شده است و از بند بند انگشتان ما افعی یی ساخته است ! الیاس طلسم کجای پیراهن های یوسف هاست؟ سنگ های کف سینه ها پیداست اما آب ها از آسیاب نیفتاده اند ! و نان و نمک هنوز آتش بیار معرکه هاست ! دستم باز نیست که کبوتری باشم !! میدانی شاعران نان آور خوبی نبوده اند ! […]

اتفاق

۱۴۰۵-۰۳-۳۰

اتفاق همین شعر ی ست که لابه لایه موهایت نفس می کشد تو اما اتفاقی نیستی هنوز به روشنی لحظه ها فکر می‌کنی شب است چراغی روشن می کنم در خونِ روشن صبح! صلح نیز کمی از صدای تو دارد بر خالی دهان های دوخته تا من از نبودن این اتفاقات با ماه خو بگیرم به بودنِت اما ایمان بیاوریم تکیه بر باد! حمید رضا اکبری شروه خرداد ۱۴۰۵ ***     _ برای معرفی […]

زيبايي اي درخت!

۱۴۰۴-۱۰-۱۷

تو قامت بلند تمنايي اي درخت! همواره خفته است در آغوشت آسمان بالايي اي درخت دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهار زيبايي اي درخت! وقتي كه بادها در برگ هاي درهم تو لانه مي كنند وقتي كه بادها گيسوي سبزفام تو را شانه مي كنند غوغايي اي درخت! وقتي كه چنگ وحشي باران گشوده است در بزم سرد او خنيانگر غمين خوش آوايي اي درخت! در زير پاي تو اينجا شب است […]

چشم مانده به در

۱۴۰۴-۱۰-۰۳

در من دو چشم مانده به در گریه می‌کند بعد از تو صبح و شام و سحر گریه می‌کند رفتی و تکه تکه شدم: من، تنم، دلم در ماتم تو چند نفر گریه می‌کند این‌جا درخت‌ها همه خشکید بعد تو باور نمی‌کنی که تبر گریه می‌کند در کوله‌بار من غم غربت نهفته است تبعیدی‌ام که قبل سفر گریه می‌کند «سالی گذشت و باغ دلم برگ و بر نداشت» این باغبان بدون ثمر گریه می‌کند من […]

×