سال بی بهار
مستی مکن که چرخِ زمان تیز بُگذَرَد سرخوردگی و جهل و گمان نیز بگذرد آرام می خزد تَنِ این مار دلربا همچون نسیم خوش که به دهلیز بگذرد فصلی که می برد زِسرش هوش آدمی آشفته از حوالی پاییز بگذرد غافل! فراقِ یک دمِ یارانِ خوش سخن چون سالِ بی بهار، غم انگیز بگذرد آتش که خود نماد ِ نَفَس های پاک شد ویران کند چو بر سر جالیز بگذرد یارَب “ودود” ناصحِ گردَن کِشان […]