سایه ی کلاغ ها؛ شعری از محمد صفایی
آه ای روزگار بر باد رفته دلم میخواست پای وطن را وسط بکشم یکی ساز بزند یکی آواز … کلمات بسیاری را آسمان ریسمان بافتم اما نتواستم سایه ی کلاغ ها را از سر شعرها کم بکشم … آه ای خوشی دور از ذهن ! کجا خوابت برد ؟ شاعران خسته اند کاش پای مرغ عشق ها به جنگ باز نمی شد ! احساس میکنم پنجره ها را روزی گل خواهند گرفت شاعران از شعر […]