“کازرون” غزلی از کاظم دهقانیان فرد
از افق می رسد قطار قطار عطر نارنج با نسیم بهار روی رخسار دشت، باد سحر میکشد گرم و نرم دست چنار روی دامان زرد بابونه مینشیند شقایق خونبار در دل کوههای مست و بلند میشود شهر کازرون بیدار قاب دریاچه ی پریشان صبح می شود بوم مرغ ماهیخوار در گذرگاه دشت برم بلوط می دمد لاله از یمین و یسار تنگ چوگان به عشق می گیرد غار شاپور خویش را به کنار فوج پروانههای […]