برچسب زده شده با: شعر

شعبده ی نگاه

۱۴۰۴-۰۸-۲۸

بیچاره دلم تشنه ی شیراز نگاهت بیمار شد از لذت آن ناز نگاهت شیدا شدم و مست‌تر از باده ی انگور از جذب دو چشمان پر اعجاز نگاهت این مرغک وحشی ز سر دانه بیفتاد در دام دو چشمان نظر باز نگاهت آوای خوش لهجه ی شیرازی تو یار بر گِرد سماء آوردم ساز نگاهت طاقت ز دلم بردی و انگار هنوزم دیوانه شد از شعبده ی ناز نگاهت ترسم همه این است که پیمانه […]

رسم مسلمانی

۱۴۰۴-۰۸-۲۱

مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست هفت قرن است درین مصر فراوانی نیست به زلیخا بنویسید نیاید بازار این سفر یوسف این قافله کنعانی نیست حال این ماهی افتاده به این برکه ی خشک حال حبسیه نویسی است که زندانی نیست چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش بشنوید از من بی چشم که کرمانی نیست با لبی تشنه و بی بسمل و چاقویی کند ما که رفتیم ولی رسم مسلمانی نیست عشق رازی […]

دوبیتی های پیوسته “مراعات بی نظیر”

۱۴۰۴-۰۸-۱۷

من دلم یاد چشم‌های تو کرد یادِ آن لحظه ای که می‌دانی یعنی من باشم و تو و ‌ذوقِ اینکه تا روز بعد می‌مانی من دو فنجان غزل و دیگر هیچ تو نبات لبت که غوغا کرد یک نفر از همان نگاه نخست پای من را به ماجرا وا کرد یک نفر آن‌قدر نجیب و اصیل که مرا بی نگاه، وسوسه کرد تا لب چشمه برد و تشنه مرا راهی سرزمین حادثه کرد هی ادب […]

شعرهای در محاصره

۱۴۰۴-۰۸-۱۴

از آنهمه دهان از آنهمه مشت از آنهمه دست فقط سنگ بجا مانده است! از دوسالگی سنگ را از دور می‌شناختم و اکنون در چهل و دو سالگی که سری بر سنگ دارم میخواهم بگویم: سنگ ها چیزی جز تکان نخورده اند! آری سنگ ها همیشه سنگ بوده اند! سنگ ها همیشه سنگ مانده اند! اما اما آدمی آیا همیشه آدم بوده است؟ همیشه آدم مانده است؟ محمد صفایی ***     _ برای معرفی […]

غزل “ضریح چشم هایت”

۱۴۰۴-۰۸-۱۰

قـدم آهستـه برمی دارد امشب با تو باران هم چـه شـورانگیـز بـا تـو راه می افـتد خیابان هم چو شبنم صبح پشت شیشه با لبخند می بینم شکوفا می شود با غنچه ی سبز تو گلدان هم نمـی ریـزد ز فـصـل سبز چشمان تو فـروردیـن چه شوری دارد از خـرداد دستان تو  آبـان هم ضریح چشم هایت میدهد حاجت که می بینم دخــیـلی بسـته بـر کـفـرِ سـرِ زلـفِ تو ایمان هم ورق برگشته آن سانی […]

همزاد پری؛ غزلی از خسرو احتشامی

۱۴۰۴-۰۸-۰۷

به لب چشمه سرشب به شتاب آمده ‎بود كوزه بر دوش پي بردن آب آمده بود خوي وحشي نگهان ده بالا را داشت آب از ديدن او در تب و تاب آمده بود در هوا از نفسش عطر گل سنجد ريخت شادی انگيزتر از بوي گلاب آمده بود پيرمردان همه گفتند كه همزاد پريست بس كه شاداب ز جوبار شباب آمده ‎بود كوزه در آب فرو رفته و از قهقهه اش اشك در چشم بلورين […]

چکادها و نام آوران شعر پارسی معاصر «10» ـ دکتر رضا براهنی

۱۴۰۴-۰۷-۲۶

گل بر گستره ی ماه اعتباری است برای تن آب، شست و شو دادن گیسوهایش. خنده اش- معجزه در معجزه اش- انفجار همه گل هاست سوی گل هایش. او که منصور زنان در همه جاست، چهره اش، نعره ی زیبای انالحق هاست. مقطع قلب پرنده ست صمیمیت او. خواب را می ماند، اما، در کنار من خاکستر خوابش، خفته است. گل که بر گستره ی ماه قدم بردارد، اوست. و خداحافظی اش، آن چنان چلچله […]

سکوت

۱۴۰۴-۰۷-۱۶

کسی که سکوت اش را به باد داده است می تواند سایه باشد … درخت شاید پرنده ای بوده باشد… در این شهر ما از شانه ها چیزی جز پیراهن ها نمی دانیم! ما چیزی از یوسف ها لای این موها نمی دانیم! زندگی شاید پرنده ای باشد بر شانه ای… محمد صفائی ***     _ برای معرفی و نقد کتاب تازه چاپ شده تان! در این ستون، تماس بگیرید. _آثار ادبی خود را […]

طعم عسل

۱۴۰۴-۰۷-۱۲

صبح سرد و چای داغ و یک غزل نغمه های شعر در بحر رمل نان تیری دست پخت دهکده وه چه می چسبد لبانت با عسل شال ترمه، نی نوازی شبان شب حنا بندان و سرمه در تیل نرمه نای و نای انبان‌، ساز و رقص ترکه بازی عشایر … قُل؛ تَعَل قاچ زین و رخت دامادی، تفنگ یورد ایل و دود هیمه، میش و کل جشن کوهستان، طلوع کل زدن واسونک های قدیمی، ترکی؛ […]

خاطره خوان هفتم

۱۴۰۴-۰۶-۱۵

در انبوه کلمات منم در خاطره خوان هفتم و کیکاووسی بی زره منم! در دهان اژدها و سرود خوان رودابه به فریبای شاهنامه و لیلای بی مجنون دست دراز نمی کنم حتی جهان به چرخشم آشفته می زنم پهلو به پهلوی خاک! چه باید کرده باشم به رسم جنگ من حالا ‌ققنوس ام در این همه بود و نبود عزا!   حمید رضا اکبری شروه – اهواز ***     _ برای معرفی و نقد کتاب […]

دو بیتی های سرما خورده

۱۴۰۴-۰۶-۰۹

1 خزان آمد گلی پژمرده دارم تنی لرزان، دلی افسرده دارم زبس که سردی از یاران چشیدم دوبیتی های سرما خورده دارم 2 نگاهت گرم و مرطوب و بهاریست زلال مهربانی در تو جاریست از آن آرامش دریای چشمت چرا سهم دل من بیقراریست؟ 3 کتابم تش زدی دفتر بسازی؟ خرابم کرده ای بهتر بسازی؟ مرا خوابانده ای در لای تاریخ که از من خون خاکستر بسازی 4 شلال گیسویت بوره عزیزم تو چشمت جشن […]

نبض آسمان

۱۴۰۴-۰۶-۰۱

1 ریخته ای بر باورم کوچه می رقصد خیابان می رقصد شهر می رقصد نگاهم لابه لای پنجره ها گم می شود وقتی آفتاب در من می‌تند… 2 با تو باد خواهم شد … درخت خواهم شد… آسمان خواهم شد… و هیچ کس نخواهد فهمید چندمین شب است که ماه در من نشسته است و ساعت ها روی نبض آسمان کوک شده‌اند ناهید فتحی «راشا» ـ شیراز ***     _ برای معرفی و نقد […]

×