یک خزان هشدار
پنجاه بار فصلِ زمستان بر سرم آوار شد باغِ امیدم به زیرِ پایِ برف،بی بارشد هرچه در این سالها از عشق کاشتم، سوخت سوخت هر گلی کاشتم در این خاک، آخرش یک خار شد چشم بر فردای روشن دوختم، اما دریغ هر سحر از نوغمی تکرار شد گاه با لبخند، پنهان کردم این اندوه را کس نپرسید از دلم، عاشق چرا بیمار شد بارها افتادم و برخاستم از خاکِ باز هر زمین خوردن برایم یک […]