نگاهی به زندگی قهرمان ملی “خالوحسين بردخونی دشتی”
۱۷ تیر ماه هفتاد و نهمین سالروز در گذشت مرحوم خالو حسین دشتی بردخونی، قهرمان مبارزه با استبداد داخلی و دولت متجاوز و استعمار پیر انگلیس است.
یاد و خاطره این قهرمان وطن پرست و یاران فداکار و وطن خواهش را گرامی داشته و به روح تمام شهدا، مفقودان و اسرای و مجروحان این نبرد نابرابر درود و سلام می فرستیم.
به گزارش پرتو جنوب به نقل از تنگستان نما؛ خالوحسين تحصيلات چنداني نداشته و فقط قادر به خواندن و نوشتن بوده و اندامي ورزيده و چابك داشته و در تيراندازي و سواركاري و مبارزه تن به تن مهارت خاصي داشته است.
خالوحسين بردخوني فرزند حاج اسماعيل فرزند حاج حسين فرزند خالوحسين اول فرزند محمد فرزند میمد به سال 1285 هـ.ق در بردخون كه آن زمان قطعه اي از خاك بزرگ دشتي بود متولد شد. اصل خاندان خالوحسين از روستاي باغك تنگستان است. نياي بزرگ اين خاندان يعني خالوحسين اول در اواخر پادشاهي فتحعلي شاه قاجار به بردخون نو رفت و در آنجا سكونت اختيار كرد. خالوحسين اول مردي شجاع و دولتمند بود و بعد از سكونت در بردخون نو بناي قلعه اي محكم مي نهد و بعدها كدخداي آنجا مي گردد. پس از وي اولاد و نوادگانش به ترتيب كدخداي بردخون مي گردند؛ تا اينكه كدخدايي به خالوحسين بردخوني معروف به خالوحسين دشتي مي رسد.
خالوحسين در بردخون قلعه اي محكم داشته و تا پايان عمر در آن زندگي كرده است. در ايام انقلاب مشروطه در فتح بوشهر شركت كرده و به همراه ساير آزادي خواهان، آنجا را از دست نيروهاي مستبد محمدعلي شاهي آزاد نمودند.
با شروع جنگ جهاني اول و اشغال بوشهر توسط انگليسي ها خالوحسين به ياري رئيس علي دلواري شتافت. وي با 150 نفر تفنگچي تحت امرش از راه لاور ساحلي خود را به دلوار رسانده و وارد جنگ با انگليسي ها شد.
انگليسي ها از دريا با توپ هاي دورزن مواضع خالوحسين و ساير مجاهدين را زيرآتش گرفتند. لذا تنگستاني ها و دشتي ها به ناچار دست به عقب نشيني تاكتيكي زده و به مناطق اطراف دلوار پناه بردند. با فرارسيدن شب نيروهاي تنگستاني و دشتي دست به شبيخون عليه انگليسي ها زده و تلفات سنگيني بر آنان وارد آوردند در اين جنگ مجاهدين پيروز شدند و نيروهاي انگليسي و هندي مجبور به عقب نشيني از دلوار و پناهنده شدن به ناوهاي مستقر در خليج فارس شدند.
پس از نبرد دلوار خالوحسين به همراه رئيس علي، چندين مرتبه به مواضع دشمن در بوشهر شبيخون زدند و حتي يك بار به قنسولگري روسيه در بوشهر هم حمله كردند و تلفاتي بر قزاق ها و گارد مستحفظ قنسولگري وارد آوردند.
خالوحسين در نبرد كوه گزي كه در نزديكي بوشهر واقع شده بعد از وارد آوردن تلفات سنگين به دشمن و كشتن سيزده نفر از آنها از ناحيه ران و بازو به شدت مجروح شد و چون به علت شدت جراحات و خون ريزي نتوانست به جنگ ادامه دهد و يا از صحنه رزم بگريزد به اسارت درآمد.
انگليسي ها پس از محاكمه، وي را به بوشهر برده و از آنجا توسط كشتي به بصره انتقال دادند. در بصره او را مداوا كردند و سرانجام پس از چهارماه بستري شدن در بيمارستان نظامي بصره، خالوحسين بهبودي نسبي پيدا كرد و قادر شد با عصا حركت كند. و بالاخره بعد از قريب به يك سال اسارت در بيست شوال 1334 (هـ.ق) با اسراي انگليسي مبادله و آزاد گشت. (7)
وي بعد از آزادي، چند روزي در بوشهر در منزل سيدمحمدرضا كازروني مانده آنگاه با يك فروند لنج، عازم بردخون شد و در خور خان بردخون از كشتي پياده و مورد استقبال سران دشتي و روحانيون محلي و مردم منطقه قرار گرفت. (8)
خالوحسين بعد از آزادي مدتي با زائرخضرخان اهرمي همكاري كرده و سپس به دنبال متلاشي شدن كانون مقاومت مردم تنگستان، به مبارزه خود با انگليسي ها ادامه داد؛ چنانكه در سال 1336 هـ.ق كه نزاعي بين صولت الدوله قشقايي و پليس جنوب به فرماندهي «سرپرسي سايكس» در گرفت، خالوحسين موفق به گردآوري و اعزام دويست نفر مرد جنگي از خطه دشتي جهت مبارزه با تفنگداران جنوب شد. اين افراد در نبرد صولت الدوله قشقايي با تفنگداران جنوب نقش فعال و چشم گيري داشتند؛ بطوري كه بعدها، سردار عشاير طي نامه اي از خالوحسين تشكر كرد. (9)
در سال 1336 (هـ.ق) كه جمال خان دشتي بن حيدرخان بن حاجي خان از ضابطي خورموج معزول و زايرعبدالله خان فقيه دشتي رئيس سابق مستحفظين گمرگ بوشهر به جاي وي متصرف شد؛ خالوحسين و ديگر سران دشتي از در دشمني با وي درآمده و به مقر اصلي زائر عبدالله خان فقيه يعني خورموج حمله ور شدند. در اين جنگ عده اي از دو طرف كشته شدند و در نهايت زاير عبدالله خان از حكومت خورموج بركنار و حاكم بندر لنگه شد. (10)
در سال 1308 خورشيدي نيرويي به فرماندهي سرهنگ احمدخان معيني، براي خلع سلاح عمومي دشتي عازم خورموج شد. خالوحسين و ديگر سران دشتي، خلع سلاح را نپذيرفته و آماده نبرد با ستون اعزامي موسوم به اردوي نادري شدند؛ در جنگ شديدي كه بين دو طرف در كوه خاك شرقي محمدآباد خورموج رخ داد، قواي دشتي بعد از دادن تلفاتي چند شكست خورده و به مناطق خود بازگشتند. (11)
مدتي بعد از اين جريان، خالوحسين توسط سرهنگ يوسف اسفندياري فرمانده منطقه بازداشت و مدتي در كاكي مقر سرهنگ اسفندياري تحت نظر بود. نقل است زماني كه خالوحسين در كاكي بود شب ها مرتب به راز و نياز و نمازشب مشغول بود و بسيار گريه مي كرد. چنانكه محاسنش خيس مي شد. يك شب يكي از خادمان حسينيه اعظم به وي مي گويد: خالوجان چرا اين همه العفو العفو مي كني و خودت را اذيت مي كني؟ خالو در جواب مي گويد: «چرا اينگونه نكنم در حالي كه مي دانم زمان رفتن نزديك شده و هيچ گونه زاد و توشه اي ندارم». (12)
در سال 1316 ش به اتهام توطئه عليه امنيت كشور بازداشت و روانه شيراز شد؛ در آنجا در يك دادگاه نظامي محاكمه و محكوم به زندان شد. در زندان با وي بدرفتاري كردند و از نظر غذايي و بهداشت سخت در مضيقه قرار گرفت و به دليل همين شرايط بد، يكي از چشمانش عفونت كرد و چون اجازه مداوا به وي ندادند يكي از چشم هايش نابينا شد. (13) او ناچار شد بعدها از چشم مصنوعي استفاده كند. (14)
خالوحسين سرانجام بعد از تحمل هیجده ماه شرايط بد زندان، در سال 1318 ش با همكاري سرهنگ علوي مقدم آزاد و به زادگاهش برگشت. (15)
خالو بعد از آزادي، مدتي با يك بيماري مهلك دست و پنجه نرم كرد تا اينكه سرانجام در هفتم شعبان سال 1365 ق در سن هشتاد و به روايتي ديگر هشتاد و پنج سالگي درگذشت. پيكرش به نجف اشرف حمل و در قبرستان وادي السلام درجوار بارگاه مولي الموحدين علي (ع) به خاك سپرده شد. (16)
خالوحسين فردي شوخ طبع، مبادي آداب، خداترس، پاي بند به معتقدات مذهبي و تا حدودي ثروتمند بود. با بزرگان روزگارش آمد و رفت داشت و با رئيس علي دلواري نسبت خويشي داشته و پيوسته چه قبل و چه بعد از شهادت رئيس علي دلواري با اين خانواده رفت و آمد داشته است؛ نقل مي كنند: سالها بعد از شهادت رئيس علي، يك روز، خالوحسين به رئيس محمد- پدر رئيس علي- مي گويد: «شنيده ام كه قصد داري تجديد فراش كني؛ بدان كه شيري چون رئيس علي زاده نخواهد شد. رئيس محمد بعد از اين كلام خالوحسين زار زار گريه كرده و اشك مي ريزد.» (17)
خالوحسين در طول حيات، چهار بار ازدواج نمود كه حاصل آن هفت پسر و پنج دختر بود. اسامي پسران عبارتند از: مرحوم حاج ابوالقاسم، مرحوم اسماعيل، مرحوم ميرزا علي، مرحوم رضا، ميرزا عبدالعلي، محمد و مرحوم ميرزا غلامرضا معروف به ميرزا محمود كه در اول فروردين ماه 1388 ش بر اثر سكته قلبي درگذشت. وي خواهرزاده سيد بهمنيار حسيني متخلص به «مفتون» و فردي خوش مجلس و خوش صحبت و داراي اطلاعات تاريخي فراوان بود.
پس از مرگ خالوحسين دشتي، شاعران زيادي در سوگش شعر سرودند كه پايان بخش اين مقاله را قطعه شعري كه «مفتون بردخوني» سروده قرار مي دهيم: (18)
بازم چو لاله قلب خويش گشت داغدار چشم همي ز مرگ رفيقان شد اشكبار
اي چرخ كج روش كه زيادت نمي رود وارانه كرده اي تو به خوبان روزگار
سازي ز سنگ تفرقه از هم جدا و دور بر جمع دوستان چو كني ناگهان گذار
از جور تو دلي نبود آنكه خون نشد چشمي نباشد آنكه نگرديد سحاب وار
گويا كه ميل تو به كباب جگر بود كه از آتش فراق جگر ما بود نزار
نبود گلي كه باد خزانت نمي برد نه بلبلي كه بر نكشد ناله هاي زار
تا كي كنم شكايت اين دهر پرجفا تا كي كنم حكايت از اين چرخ كج مدار
يك گل ز ما ببرد كه نايد به گلستان سروي ز پا فكند كه نبود به جويبار
ديباچة سعادت و سرمايه ادب پيراية امان به عنوان اقتدار
سرتا به پا شجاعت و پا تا به سر هنر يك عالمي رشادت و دنيايي اعتبار
«خالوحسين» سرآمد نام آوران عصر با عقل و با فراست و بيدار و هوشيار
در دست او عنان ظفر بود ماه و سال پا در ركاب فتح، شب و روز استوار
در موقع پياده رويي در صف قتال بر مركب جنيبت نصرت بدي سوار
اندر هزار و سيصدو سي و سه انگليس بوشهر داده جاي مهمات خود قرار
مي خواست از اين طريق به ايران كند ورود ايران كند تصرف و اهلش ذليل و خوار
نمود رئيس علي قد مردانگي علم زاير خضر هم آمده او را معين و يار
هرجا كه بود مرد شجاعي پس دفاع از جاي خويش جسته ز غيرت سپندوار
خالوحسين ز دشتي با عده اي كثير نام آوران جنگ و دليران روزگار
با دولت بهيه چو گرديد روبرو آن مرد نامجوي به هنگام كارزار
تا بود عده دور برش جنگ با تفنگ نزديك چون شدند به خنجر فتاد كار
سولجر هجوم كرد بر اين شير خشمناك مجروح شد ز دست و ز پا گشت زخمدار
گرچه اسير گشت زخون عدو نمود سطح زمين معركه چون دشت لاله زار
يكسال هم به بصره به زندان مقيم بود زنجير بهر شير نباشد به دهر عار
روباه كس نديده گرفتار سلسله زنجير بهر گردن شير است افتخار
از حبس شد خلاص نموده معاودت در بردخون به مركز خود گشت برقرار
خاك بلوك ديد پر ار جور و شور و شر شيخ دموخ كرده رياست به آن ديار
از مرديش چو تخليه خاك بلوك شد خاويز هم ز همت او ماند بر مدار
در وقت جنگ غيظ و غضب از رخش عيان در گاه صلح صدق و صفا كرده آشكار
معروف در عرب بدو مشهور در عجم از ديده و نديده ورا جمله دوستدار
شخصي غريب بود در اين دورة زمان مردي عجيب بود در اين عهد روزگار
تخمي نكاشت آنكه ندامت دهد ثمر رايي نداد تا كه پشيمان شود ز كار
تا بوده بود طرز سلوكش به خوب و بد با دوستان مروت و با دشمنان مدار
دادي تسلي دل هر دل شكسته اي بر غم رسيدگان ز وفا بود غمگسار
از حسن خلق و نيت او اهل بردخون جمله به ناز و نعمت و گشتند مالدار
از حد رود تا به دير پشت كوه هم مي بود همچو حلقه در انگشت اقتدار
شاهانه اين حدود رياست همي نمود از تنگستان و دشتي كليه خواستار
عمرش رسيد چون كه به هشتاد در جهان كرده سراي باقي بر فاني اختيار
در روز هفتم از سه شعبان به وقت ظهر فرمان ارجعي برسيد ز آفريدگار
لبيك گفت عازم بزم وصال شد از خانه رخت بست بشد وارد مزار
سال وفاتش ار طلبي «كشته خم» بود از مرگ او قد ابول، پشت بهمنيار
تاريخش ار بطور سهولت طلب كني گويم كه شصت پنج پس از سيصد و هزار
مفتون! به فكر رفتن و در كار توشه باش
زيرا كه اين جهان به كسي نيست پايدار
پي نوشت ها:
1- موسوي نژاد، سيد علي، «عصر رئيسعلي دلواري در تاريخ»، مجموعه مقالات، بوشهر، كنگره هشتادمين سال شهادت رئيس علي دلواري، 1373 ص 57.
2- خيرانديش، دكتر عبدالرسول، «زمينه هاي اداري و اقتصادي قيام ضداستعماري مردم بوشهر، تنگستان، دشتي و دشتستان»، مجموعه مقالات، بوشهر، كنگره بزرگداشت هشتادمين سال شهادت رئيس علي دلواري، 1373 ص 195.
3- ياحسيني، سيدقاسم، خالوحسين بردخوني، بوشهر، ارشاد اسلامي، 1372 ص11.
4- همان، ص12.
5- همان.
6- ياحسيني، سيدقاسم، صص16 و 17.
7- همان، ص 20 به بعد.
8- همان، ص 29-30 .
9- همان، ص 30.
10- همان، صص 32 و 33.
11- همان، ص 36.
12- حيدري، قاسم (مصاحبه) كاكي، 5 تيرماه 1378.
13- ياحسيني، قاسم، صص 37 و 38.
14- فولادي، احمد، نوة خالوحسين دشتي، (مصاحبه)، بردخون، 8 تيرماه 1378 (اين چشم مصنوعي بعد از مرگش، بيرون آورده شد و اكنون نزد نوادگانش نگهداري مي گردد.)
15- ياحسيني، سيدقاسم، ص 38.
16- روزنامه اطلاعات، پنج شنبه 30 ارديبهشت 1372، ش 25 23 ص7 (ويژه نامه بوشهر).
17- گنخكي، مراد، (مصاحبه) آبدون، 10 تيرماه 1378.
18- احمدي ريشهري، عبدالحسين، پژوهش در آثار، افكار و اشعار مفتون بردخوني، بوشهر، سيدعبدالرضا قاسمي زاده، 1381 ص 298.

