از کاروانسرای صفوی کنارتخته تا گروه هنری کبکاب
به قلم مجتبی بهادری
کنارتخته، شهری است که تاریخش را نه با هیاهو، بلکه با صبوری نوشته است. در دل سرزمینی گرم و سخت، در میان تَش بادهای داغ جنوب، جایی میان نخلستانها و لایههای پنهان نفت، کنارتخته قرنها دوام آورده؛ بیآنکه هویت خود را از دست بدهد.
نام کنارتخته، از روزگاری میآید که راه شاهی معنا داشت و سفر، بخشی از زیست انسان بود. در عصر صفویه، هنگامی که ایران بر محور راههای بازرگانی و کاروانی میچرخید، کاروان سرای کنارتخته ایستگاهی امن و معتبر جهت کاروانیان بود.
کاروانسرای صفوی این شهر، سندی روشن از آن دوران است؛ کاروانسرایی که بارها و بارها شاهان خوشنام زند از جمله کریم خان زند و لطفعلی خان زند به واسطه مراودات و دوستی که با حاکمان وقت خشت داشتند از آنجا گذشته و نفسی تازه کرده اند.
بنایی که نه فقط محل استراحت، که نشانهای از هویت و جایگاه کنارتخته در شبکهی ارتباطی سرزمین های جنوبی و مسیر شیراز به بوشهر بود. هر کاروانی که در این مکان اطراق می کرد، نام و آوازه کنارتخته را با خود به شهرهای دور و نزدیک میبرد.
در سایهی همین کاروانسرا، زندگی جریان داشت. بازرگانان، مسافران، رهگذران، جهانگردان و سفرای کشورهای اروپایی و آسیایی، حامل کالا و خبر و فرهنگ بودند. از همان دوران، بازاری کوچک و سنتی در اطراف کاروانسرای کنارتخته شکل گرفت که تا کنون هم پا برجاست.
کنارتخته، شنوندهی تاریخ بود؛ شهری که دید، شنید و به خاطر سپرد. این حافظهی تاریخی، هرچند در کتابها کمتر ثبت شد، اما در جان مردم ماندگار شد. کنارتخته، در دورههای بعد، محرومیت را تجربه کرد؛ سالهایی که توسعه از کنار آن گذشت و شهر با امکاناتی محدود اما با عشق و امید به آینده به زندگی ادامه داد.
بیشتر بخوانید:
تاریخچه تاسیس ژاندارمری کنارتخته و وقایع سال های نخستین آن
حتی در روزگار معاصر، وقتی نام کنارتخته با یک برند بستنی شناخته شد، این تنها یک اتفاق اقتصادی و تجاری نبود؛ نشانهای بود از زنده بودن شهر و تلاش و کوشش و حضور در حافظهی جمعی امروز. کنارتخته بار دیگر نامش را بر زبانها شنید؛ این بار با طعم شیرین بستنی.
نخلها، از همان روزگار تا امروز، ستونهای استقامت این شهر بودهاند. نخل، در کنارتخته فقط درخت نیست؛ نشانهی ایستادن است در برابر گرما، کمآبی و گذر زمان. و در کنار نخل، نفت؛ ثروتی نهفته در دل زمین که گواه اهمیت ژرف این سرزمین است.
کنارتخته بر بستری نشسته که هم زیست را ممکن کرده و هم تاریخ را معنا بخشیده است. هرچند سهم مردم از این ثروت، همیشه به اندازهی شایستگیشان نبوده و کم لطفی و کم کاری شرکت نفت در عمران و آبادی این شهر کاملا ملموس و مشهود است.
اکنون، در امتداد همان تاریخ، جوانان کنارتخته پرچم روایت را به دست گرفتهاند. گروه تئاتری که به همت آقای فرهاد فریدونی شکل گرفته، ادامهی سنتی دیرینه است؛ سنت گفتن، دیدن و بازگوکردن زندگی. همانگونه که روزی در حیاط کاروانسرای صفوی، قصهها رد و بدل میشد، امروز بر صحنهی تئاتر، تاریخ و مردم دوباره جان میگیرند.
این جوانان، وارثان نخل و نفت و خاطرهاند. آنان ثابت کردند که کنارتخته فقط گذشته ندارد، بلکه آیندهای آگاهانه میسازد. شهری که از دل محرومیت، فرهنگ و هنر و تئاتر میآفریند.
فرهاد فریدونی، بیهیاهو اما استوار، دل به کار داد و از دل محدودیتها، راهی برای خلق گشود. آنچه امروز بر صحنه میدرخشد، حاصل سالها صبر، تعهد و باور اوست. نمایشهای جذاب گروه هنری کبکاب، همچون نسیمی از گذشته تا امروز، دلها را لمس میکند و قصهها را به زندگی پیوند می دهد.
کبکاب، نه تنها گروهی برای نمایش، بلکه آئینهای است از زندگی، فرهنگ و امید مردم کنارتخته، هر حرکت، هر دیالوگ و هر نگاه، نشانهی عشق به شهری است که حتی در کوچکترین کوچههایش، غرور و خاطرات جاریست.

