» فرهنگی هنری » ادبیات » نانِ جیکِه دارِ غارِ گُودکُنار
ادبیات
کد خبر:69350 | ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت ۱۷:۵۰

نانِ جیکِه دارِ غارِ گُودکُنار

پرتو جنوب 0

دکتر محمود دهقانی

خرمابُرون نخلستان های سراسرِدشتِ خشت و ولایت ما بورَکی پایان گرفته بود.

البته روستای بورَکی به دلیل هوای پَلیمِه تر و گوارایی آب چاه آخرین روستای دشت بود که خرمابُرونش کم و بیش با شکستنِ تُکِ گرمای تابستان همراه می شد. توی جِنگِ تابستان، برداشت خرمای دشتستان که پایان می گرفت، یکی دو هفته پس از آن خرمای خِشت و شهبازخانی به دست می آمد. نه تنها خرما بلکه رطب هیچ جا به پای رطب کبکاب خشت نمی رسید. خرمای دشتستان کمی تیره تر از خرمای خشت بود. رطب خشت را رطب شیشه ای می گفتند.

خرمابُرون دشت خشت که آغاز می شد جنگ و دعواهای محلی هم کم می شد، چون مردم سرگرم کار می شدند و وقت جنگ و دعوا نداشتند. تنها کاری که مردم بورَکی را بیشتر سرگرم زندگی می کرد، کار در مزرعه و کشیدن آب از چاه با گاو، خر و قاطر بود. بخش بزرگ دیگری از جوانان هم از سراسر دشت خشت به کشورهای کوچک آن سوی آب می رفتند. از همین رو ضرب المثلی هم رواج داشت که به آن هایی که دستشان به دهنشان می رسید می گفتند: «طرف اوضاع و احوالش کویت است».

کویت پیش تر از دوبی و قطر سرِ زبان مردم، به ویژه جوانان دشتِ خشت افتاده بود. می رفتند آنجا برای عروسی و تشکیل خانواده پول در آورند. برخی هم می خواستند چند سال با کار طاقت فرسا در آنجا پول در آوردند و برگردند یک ماشین «شورلت» آمریکایی بخرند تا بین خِشت و کازرون مسافر کشی کنند. کمی که اوضاع بهتر شد،خداراشکر پای مینی بوس  هم به دشت خشت باز شد.

خدا می داند که چند شهروند ایرانی در راهِ رفتنِ به کویت از بین رفتند و خانواده هایشان داغدار شدند. سخت ترین کارها را در کویت، ایرانی ها انجام می دادند. چون ویزا نداشتند، قانون آنجا هم از آن ها دفاع نمی کرد و نمی توانستند اعتراض کنند.

مردم بورَکی، خِشت، کُنارتخته و روستاهای دشت به آبادان  می رفتند و دلال از آنجا آن ها را  پیاده به کویت می رساند. دلال ها همیشه دور و بر گاراژ یگانه آبادان پرسه می زدند تا ببینند مسافر تازه واردی پیدا می شود که بخواهد برود کویت. در یکی از سفرها چند نفر ایرانی جان شان را از دست دادند. یکی از مسافران شوهر نرگس، خواهرم، بود. حسین آمرتضی و خواهرم نرگس تازه ازدواج کرده بودند.

هنگام پیمودن راهِ شبانه، راه بلد فریاد می زد: «تند و تیز راه بیایید. داره صبح می شه ! ».

بعضی ها رمق نداشتند. سرانجام سپیده دمیده بود. شوربختانه پلیس (شُرطه) آن ها را دید و همه را دستگیر کرد. هنگامی که پلیس همه را در خودرو چپانده بود تا به کلانتری ببرد، در سر فلکه ای در منطقه «خیطان» بخش «فروانیه» جنوب شهر کویت هنگام دور زدن ماشین در فلکه، حسین و یکی دیگر از دستگیر شدگان از در عقب ماشین بیرون پریدند. از قضا، سرِ حسین با آسفالت برخورد کرد و در جا درگذشت. مسافر دیگر نیز تا چند ساعت زنده مانده بود اما او هم درگذشت. از سرنوشت هیچ کدام از جسدها  خبری نشد و به ایران برگردانده نشدند.

مردم دستشان خالی بود و باز هم تلاش داشتند هر طور شده برای پول درآوردن به کویت بروند.

بچه بودم. من و همسن و سالانم در بورَکی آرزوهای زیادی داشتیم و با خود می گفتیم بالاخره ما کی بزرگ می شویم!

پسینی دل انگیز بود. آفتاب مانند طشت طلا از بالای سر قلعه ی تنگ جیز، پاورچین پشت کوه ناپدید می شد تا از فراز نخلستان های دشتستان برود و تن گداخته اش را در دریای پارس فرو کند. هوا داشت تاریک می شد. صدای گله ی گاوهای بورَکی توی کوچه پیچیده بود. از چرا برمی گشتند. دویدم توی کوچه . گاو و هر دو گوساله مان از گاوهای محل جدا شدند و یکراست آمدند سرهایشان را به شانه ام مالیدند. علف دادن به آن ها در منزل کار من بود. کار برادرم اسماعیل آب دادن به گاو ، گوساله ها و قاطر بود. پدرم توصیه می کرد همیشه با یک دسته خَسیل به قاطر نزدیک شویم. چون خیلی چموش بود .می ترسید خدای نخواسته لگد بپراند و درب و داغانمان کند.  قاطر را سید یداللهِ کُنارتخته ای داده بود تا پدرم آن را رام کند. قاطر هنوز سن و سال بالایی نداشت. پدرم با سید یدالله رفیق بود و قاطرهای چموش بسیاری را رام کرده و فروخته بودند.

پائیز که آغاز شد فریدون مسگر و یکی دوتا آهنگر داس و چکش ساز هم آمده بودند و در ویرانه ی روبروی گورستانِ کودکان که حاج باقر، کدخدای بورکی در نظر داشت آنجا را آسیاب محل کند، بار انداخته بودند.

غروب ها مردم بورکی برای داس ، چکش ، ساختن تبر و شش پر، آنجا جمع می شدند. گاه درخواست درست کردن تبر ، تیشه و داس به اندازه ای بالا بود که کار فریدون و آهنگرهای کوچرو چند هفته طول می کشید. فریدون بارها گفته بود در بورَکی کار و بارش حسابی رونق دارد و بهتر از روستای گوریگاه است. او از شهروندان روستای گوریگاه بود اما آهنگران دیگر کوچروهایی بودند که هر سال می آمدند و چند هفته دور و بر بورکی بار می انداختند. با آمدن کوچروها سراسر دشت خِشت جان می گرفت و کار آهنگری رونق داشت.

پدرم برای رام کردن قاطرهای چموش جایی را ویژه آن کار کرده بود. دیوارِ گِلی کلفتِ نزدیکِ آخور، جای رام کردن قاطرها بود. حیوان آنقدر لگد پرانده بود که به اندازه یک تاقچه ی فرو رفته درون دیوار، خشت ها فرو ریخته بودند. چند بار محمود نعلبند خواست قاطر را نعل کند اما نتوانست. هنگام رام کردن قاطر، من و برادرم جرات نمی کردیم نزدیک شویم. توی اتاق پیش مامان که در حال آشپزی بود می نشستیم تا کلنجار رفتن پدر با قاطر تمام شود و به اتاق بیاید و همگی کنارِ هم شام بخوریم. من شکمو بودم. آنقدر لَلَک (گِمنِه) می خوردم  که صبح به زور بلند می شدم.

بین خانه ما و خانه عمو حیدر دیوار نبود. زن عمو مرغدانی بزرگی داشت. چند مرغ چاق وچله ی گُل باقله ای داشت که به آن ها «دِی گُون» می گفتیم. این مرغ ها تخمگذار بودند. زن عمو بیشتر صبح ها به مادرم تخم مرغ می داد که برای صبحانه من و اسماعیل آب پز کند. زن عمو خروسی داشت که حسابی هیکل دار بود. صبح ها با صدای اذان خروس خواب از چشمم می پرید و بد و بیراهی حواله اش می کردم. مادر و زن عمو از بد و بی راه گفتن های من می خندیدند. به ناچار بلند می شدم و آبی به صورتم می زدم که روانه دبستان خواجو شوم. دبستان بزرگی بود. خانه ای جادار که محمدعلی خان بهبهانی دوران ملوک الطوایفی آن را به دولت هدیه داده بود.

کلاسِ سوم ابتدایی بودم. روزی از مدرسه به خانه برمی گشتم که دیدم مردم روستا از زن و مرد، پیر و جوان رو به چَهابی که نزدیک خانه ی ما بود، می دوند. صورت ها همه مضطرب و اندوهگین بود. چرخ چاه آب «گاورو» در بالا گیر کرده بوده و مرتضی، جوان رعنایی که تازه عروسی کرده بود هنگام حرکت دادن چرخ از بالا به درون چاه افتاده، در جا، جان داده بود. من او را همیشه با دسته ای سبزی می دیدم که از کوچه می گذشت. بوی خوش سبزی و نعنا در سراسر کوچه می پیچید. همیشه دستی به سرم می کشید. او را خیلی دوست داشتم. همیشه خاتون نو عروس، قبل از ازدواج با مرتضی همراه دخترهای هم سن و سال می آمدند از چاه آب می کشیدند و حوض خانه مان را پر آب می کردند. این کار برای دختران همسایه یک سرگرمی نشاط انگیز بود. مادرم برایشان دعا می کرد و پس از پر کردن حوض دخترها روی قالی های پهن شده روی سکو، می نشستند و مادر برایشان کلوچه می آورد و چای تازه دم می ریخت.  صدای قهقهه ی دختران توی گوش روستا می پیچید.

صبحی از خواب بلند شدم خبری از بانگ خروس نشنیدم. از مدرسه که برگشتم گفتند زن عمو برای عقد زهره ، یکی از دخترانش، خروس و سه تا «دِی گون» را سر بریده است. داماد غریبه و از شهروندان خشت بود. وقتی زن عمو هق هق گریه ی من را شنید آمد و گفت: عزیزم مهمان های محترم آمده بودند برای عقد دختر عمویت !

مش خداکرم، هم ریش عمویم، کدخدای خشت بود. مش خداکرم و مهرعلی و راه خدای محمد و میرزا مهدی با زن و بچه همه آمده بودند.

امروز که به روزهای خردسالی می اندیشم می دانم که درکودکی به شدت احساساتی بودم. هر گاه حادثه غم انگیزی رخ می داد سوهان روحم می شد و شب ها با خواب های کابوس گونه، آرامش نداشتم. دورانِ دبستان در بخشی از مدرسه ما مرغداری بود. ما دانش آموزان را وامی داشتند تا قورباغه های باغچه مدرسه را بگیریم و این حیوانات زبان بسته را تکه پاره کنیم و دل و روده ها را جلو مرغ ها بریزیم. سرکلاس دست هایمان بوی زُهم گوشت قورباغه می داد و آموزگار کلافه شده بود، اما کاری از دستش ساخته نبود چون دستور مرغداری در مدرسه از اداره کل آموزش و پروش سراسری کشور آمده بود. به خانه که برمی گشتم، مادرم دست هایم را با صابون گلنار می شست. یک بار هم برای اعتراض به مدرسه آمد و گفت: «بچه ام آمده درس یاد بگیره یا قصاب قورباغه بشه ! ».

بهترین روزهای خردسالی ام زمانی بود که با پدر و عمو زاده هایم به کوه می رفتم. از چاهِ سُلم که بومی ها به آن (چاه مُسلِم) می گویند رد می شدیم .جویبار سنگی دره تنگ جیز و پله های سنگی را پشت سر می گذاشتیم. امروز دریافته ام که پس از شکست «والرین» امپراتور روم، مهندسان راه و ساختمان و سنگ تراشان پر تجربه رومی و ساسانی، به فرمان شاپور، برجا مانده های تنگ جیز را ساخته بودند . البته آن روزها کسی سر در نمی آورد. با کمک بزرگترها از سنگ ها بالا می رفتم و باران زنی شاه نشین ، جایی که دوشیزگان و شاهزاده های ساسانی شهر بیشاپور در مراسم نوروز با نسیم دل انگیز بهار و رقص بنفشه های سفید ، بوی خوش آویشن و زوزه ی برگ های سوزنی درخت بادام کوهی (آهلوک) ، کنار قندیل خزه ها می نشستند و شادی می کردند، می نشستم و شتک آب بر صورتم می پاشید.

از کوره راه ها به دیدن بخشی از ساختمان برجا مانده قلعه می رفتیم. قلعه ای که با تنگ جیز نگین انگشتر تاریخ دشت خشت و شناسنامه همه کسانی ست که در دشت خشت کازرون، شهر خشت، شهر کنارتخته و همه دهستان ها و روستاهای دشت خشت که پناه شاهان زند و گردشگاه شاهکان ساسانی ست، چشم گشوده اند.

خروش دره  «خورین»  که به آن دره خورینو می گفتیم در زمستان، بزرگ ترین شادی روزگار کودکی من و همسن و سالان بود. آب دره از کنار نخل ها و چَهاب علی گرگ، میرزا عام قاسم، علیشاه و مش رضا دشت را می پیمود و از کنار نرگس زار خشت به سوی شاخاب پارس می رفت. خورین روزگار کودکی ما در دشت خشت بی گمان نام یکی از فرماندهان ارتش خسرو انوشیروان ساسانی ست که شاید برای خوشگذرانی به باران زنی شاه نشین دره تنگ جیز و روستای سرسبز پورکی (بورکی) آمده باشد. هرمز، دره تنگ جیز، تاوه سدو، تخت لحاف دوز، چشمه کلوکی و غارِ گودکُنار، برگ های تاریخی سبزی از دیدنی های حیرت انگیز روزگار کودکی من بود.

روزی که همراه پدر و عمو زاده ها از دختر و پسر، به غار گودکُنار رفتیم سر راهمان در گودکُنار، بازیار حاج باقر کدخدای بورکی داشت گندم درو می کرد. مادر علی کاقلی (دی علی کاقلی) شیرزن شهروند بورکی در جلوخان غار داشت بر روی تاوه نان می پخت. بوی مست کننده نان در فضا پیچیده بود. نان جیکِه دار« مُشتک  » را کره مالید و به دستم داد. دخترش، صبری، را صدا کرد تا برای ما چای دم کند. آنها هر سال نزدیک غار در شیب گودکُنار میان گلهای زرد و شقایق، چادر می زدند. در سکوت کوه و نجوای کبک و تیهو در دهانه غارِ گودکُنار، دنیای کودکی من با صدای پرندگان و بع بع گوسفندان، دنیای دیگری شده بود. به گونه ای که این صحنه ها شب هم به خوابم می آمدند.

* زیرنویس:

جیکه: گونه ای سیر خودرو است از خانواده پیاز. این گیاه بیشتر در جنوب ایران می روید. پیرامون شهر خشت و شهر کنارتخته، دهستان بورکی، چغاساعی، شهباز خانی، جعفرجن و کمارج در کوه پایه فراوان است. این گیاه در استان بوشهر نیز می روید.

خرمابرون: برداشت خرما. باغداران پنگ یا خوشه خرمای نخل را می بُرند تا خرما را در کارتن بسته بندی کنند.

چهاب:چاه آب با دهانه فراخ برای آبیاری کشتزار.

گاورو : در جنوب ایران آبیاری کشتزار با گاو نر انجام می شد. نزدیک چاه آب شیبی می ساختندکه گاو در آن آمد و رفت می کرد. دلو پر از آب از چاه کشیده می شد و در حوض می ریخت. این آبیاری معمولاً با دو گاو نر که یوغی به گردن داشتند صورت می گرفت.

خَسیل : خسیل به ساقه و برگ سبز جو یا گندم گفته می‌شود. در مرحله‌ای که دانه‌ها هنوز نرم یا شیری هستند، درو می‌شوند تا به چهارپایان داده شود.

گورستان کودکان بورکی: در سفر به ایران در دهستان بورکی دیدم بانک صادرات دیواری به نام خود دورِگورستان کهن کودکان کشیده. جا دارد این گورستان کهن را یک شهربازی زیبا برای کودکان کنونی دهستان کنند.

شش پر: در گذشته گونه ای گرز شش گوش را شش پر می نامیدند. در روزگار کنونی در چرخ و دنده مکانیکی نیز گونه ای شش پر به کار می رود.

لَلَک (گِمنِه): دانه های گندم در آسیاب چند تکه می شد. آن را با سبزی شوید خورد شده به گونه برنج بار می گذاشتند . خوراک پر نشاسته ای بود . در افریقا به آن «کوسکوس» می گویند. نگارنده بر این گمان است که شاید این خوراک از زنگبار بوسیله دریانوردان به جنوب کشور آورده شده چرا که در تونس و مراکش هم پخته می شود.

سلم : درشاهنامه سلم نام بزرگ ترین فرزند فریدون است. همچنین به پلکان و نردبان هم سلم می گویند. با وجود آثار باستانی پله های سنگی تنگ جیز احتمالا نام این چاه سنگ چین سلم بوده که بومی ها به آن چاه مسلم گفته اند.

***

 

_ برای معرفی و نقد کتاب تازه چاپ شده تان! در این ستون، تماس بگیرید.
_آثار ادبی خود را همچنین می توانید در واتس آپ یا ایتا به شماره ۰۹۱۷۸۲۲۵۸۴۸ علی حاتمی «ع.آیدین»، ارسال فرمایید.
_ به همراه اثر، عکسی «حتی الامکان غیر پرسنلی» از خود بفرستید.

علی حاتمی «ع. آیدین» – دبیر سرویس ادبی پرتو جنوب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×