برچسب زده شده با: شعر

فراخوان همایش طرح واره ملی شاعران ایلیاتی و عشایری ایران «ایلماه»

۱۴۰۵-۰۵-۱۰

معاون فرهنگی و رسانه‌ای فرهنگ و ارشاد فارس از فراخوان و برگزاری نخستین نشست بررسی ابعاد نخستین همایش طرح‌واره ملی شاعران ایلیاتی و عشایری ایران به نام «ایلماه» خبر داد. این رویداد با شعار آوای فرهنگ، هویت و وحدت ایران در دستور کار قرار گرفت. پیوند فرهنگ اصیل به گزارش پرتو جنوب به نقل از روابط عمومی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی فارس؛ جمشید رضایی با خواندن شعر ایل من جاری بزن، بی تو […]

سمفونی سکوت

۱۴۰۵-۰۵-۰۷

۱ـ شعر می بارد از انگشتانت بر واحه ی مخملی رؤیا در این خشکسالی که یوسف را به نیام چاه می برد و گندم تعبیر خواب فراعنه… ۲- سبزه زار موهبت انگشتانت و انعکاس نیل در چشمان آسمان آه ای زلیخای بدبیاری ها! ۳-پای در آه درخت وار شکنجه است دلخوش به برگ و بری آواز در قفسی نامرئی این روزهای شکستنی…. ع. آیدین ***     _ برای معرفی و نقد کتاب تازه چاپ […]

نسل برزخی

۱۴۰۵-۰۴-۳۱

فکر ما را دور می زند دور می خورم دور می خوری و ما هنوز در خوردن دور خود جهان را لبخند می زنیم حالا تمام فاحشه های جهان با دسته گل های کاغذی روی مزار فردایمان هم گلی نمی گذارند ما بخشیده شده ایم نسلی برزخی که دنیا تعریفی از ما نمی کند /ندارد! دست بالا می بریم مثل روزهای دبستان و از خدای کوکب خانم می خواهیم تصمیم کبرایی برایمان بگیرد تا دیگر […]

مجموعه شعر «برگی از جنوب تنم» منتشر شد

۱۴۰۵-۰۴-۲۸

کتاب «برگی از جنوب تنم» اثر «یاسر زیدونی» شاعر جوان و نویسنده جنوبی روانه بازار شد. ‌ به گزارش پرتو جنوب به نقل از خبرگزاری مهر، کتاب «برگی از جنوب تنم»، دومین مجموعه شعر یاسر زیدونی در قالب شعر سپید است که با طراحی جلد فرشید ابراهیمی و صفحه‌آرایی سپیده شیرکوه، در بهار ۱۴۰۵ توسط انتشارات «شنابا» به زیور طبع آراسته شده است. این مجموعه دومین اثر ادبی شاعر جوان، خوش‌ذوق و تجربه‌گرای جنوبی‌ است […]

شب خون – غزلی از اسحاق ثاقبی داراب

۱۴۰۵-۰۴-۲۲

چون تو تا موج که می‌شورد بسیار به‌هم ما پرهیز نکردیم از آزار به‌هم گاه چون رود، ز هم نصف، ز هم دور شدیم گاه مانند دو کوهیم که آوار به‌هم گاه مشکوک به هر گپ که به‌هم می‌گوییم گاه مشتاق پی گفتنِ اسرار به‌هم راست یا کج که مهم نیست، مهم‌تر این است می‌رسیم عین دوتا نقشه‌ی دیوار به‌هم مثل دو مجرم جانی متواری از هم که رسیدند سرانجام سرِ دار به‌هم چون لبِ […]

آسمان بی پرنده

۱۴۰۵-۰۴-۱۴

چون آهوی فتاده به دام پلنگ ها سنگر سقوط کرد ز دست دورنگ ها هر شب که فال خواجه ی شیراز را زدم میگفت: اعتماد مکن بر خدنگ ها! ترسم که بی پرنده شود آسمان ما از بس شکست بال کلاغ و کلنگ ها صبرم تمام گشته، مبادا که روزگار دست مرا برَد به هوای تفنگ ها یک سو نشسته برف، دگر سو نشسته برف صبح و غروب ما شده خالی ز رنگ ها این […]

نامه ای به الیاس علوی

۱۴۰۵-۰۴-۰۷

الیاس احساس میکنم ریگی در کفش تاریخ بجا مانده است که جنگ در این جغرافیا گنجی شده است و از بند بند انگشتان ما افعی یی ساخته است ! الیاس طلسم کجای پیراهن های یوسف هاست؟ سنگ های کف سینه ها پیداست اما آب ها از آسیاب نیفتاده اند ! و نان و نمک هنوز آتش بیار معرکه هاست ! دستم باز نیست که کبوتری باشم !! میدانی شاعران نان آور خوبی نبوده اند ! […]

اتفاق

۱۴۰۵-۰۳-۳۰

اتفاق همین شعر ی ست که لابه لایه موهایت نفس می کشد تو اما اتفاقی نیستی هنوز به روشنی لحظه ها فکر می‌کنی شب است چراغی روشن می کنم در خونِ روشن صبح! صلح نیز کمی از صدای تو دارد بر خالی دهان های دوخته تا من از نبودن این اتفاقات با ماه خو بگیرم به بودنِت اما ایمان بیاوریم تکیه بر باد! حمید رضا اکبری شروه خرداد ۱۴۰۵ ***     _ برای معرفی […]

زيبايي اي درخت!

۱۴۰۴-۱۰-۱۷

تو قامت بلند تمنايي اي درخت! همواره خفته است در آغوشت آسمان بالايي اي درخت دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهار زيبايي اي درخت! وقتي كه بادها در برگ هاي درهم تو لانه مي كنند وقتي كه بادها گيسوي سبزفام تو را شانه مي كنند غوغايي اي درخت! وقتي كه چنگ وحشي باران گشوده است در بزم سرد او خنيانگر غمين خوش آوايي اي درخت! در زير پاي تو اينجا شب است […]

نقش مانا

۱۴۰۴-۱۰-۱۵

ای همه نام و نشان و‌نقش مانای دلم چلچراغ روشن و تابان یکتای دلم ای فروغ گرم و گیرا، ای تمام هستی ام در مسیر سال و ماه و روز و شب های دلم غرق دریای نگاهت گشته ام تا بیکران در میان موج و طوفان نیست پروای دلم ناجی ام باش و مرا بر ساحل مهرت رسان بشنو ای دیر آشنا، از نایم آوای دلم دیده و دل را چه سری و چه رازی […]

چشم مانده به در

۱۴۰۴-۱۰-۰۳

در من دو چشم مانده به در گریه می‌کند بعد از تو صبح و شام و سحر گریه می‌کند رفتی و تکه تکه شدم: من، تنم، دلم در ماتم تو چند نفر گریه می‌کند این‌جا درخت‌ها همه خشکید بعد تو باور نمی‌کنی که تبر گریه می‌کند در کوله‌بار من غم غربت نهفته است تبعیدی‌ام که قبل سفر گریه می‌کند «سالی گذشت و باغ دلم برگ و بر نداشت» این باغبان بدون ثمر گریه می‌کند من […]

اشعاری از “یوسفعلی میرشکاک” و “حسن اجتهادی” برای کازرون

۱۴۰۴-۱۰-۰۱

یوسفعلی میرشکاک در تابستان ۱۳۶۱ در سفری که به کازرون داشت این غزل را برای اهالی کازرون خواند که بعدها در سال ۱۳۶۸ در مجموعه “ماه و کتان” نشر برگ، تهران منتشر شد؛ زنده یاد حسن اجتهادی نیز در پاسخ به او شعری خواند، هر دو غزل را تقدیم تان می کنیم: نظربازی بر در دروازه ی تقدیر نتوانم نشست بر مزار مرده ی تصویر نتوانم نشست در نظر بازی، حریف حضرت آیینه‌ام تازه روی […]

×