برچسب زده شده با: شعر

چشم مانده به در

1404-10-03

در من دو چشم مانده به در گریه می‌کند بعد از تو صبح و شام و سحر گریه می‌کند رفتی و تکه تکه شدم: من، تنم، دلم در ماتم تو چند نفر گریه می‌کند این‌جا درخت‌ها همه خشکید بعد تو باور نمی‌کنی که تبر گریه می‌کند در کوله‌بار من غم غربت نهفته است تبعیدی‌ام که قبل سفر گریه می‌کند «سالی گذشت و باغ دلم برگ و بر نداشت» این باغبان بدون ثمر گریه می‌کند من […]

اشعاری از “یوسفعلی میرشکاک” و “حسن اجتهادی” برای کازرون

1404-10-01

یوسفعلی میرشکاک در تابستان ۱۳۶۱ در سفری که به کازرون داشت این غزل را برای اهالی کازرون خواند که بعدها در سال ۱۳۶۸ در مجموعه “ماه و کتان” نشر برگ، تهران منتشر شد؛ زنده یاد حسن اجتهادی نیز در پاسخ به او شعری خواند، هر دو غزل را تقدیم تان می کنیم: نظربازی بر در دروازه ی تقدیر نتوانم نشست بر مزار مرده ی تصویر نتوانم نشست در نظر بازی، حریف حضرت آیینه‌ام تازه روی […]

پریخانه

1404-09-26

ای کاش نگاهــم بــــه پــریــخـــانه نیفتد چشمم به پری واره ی این خانه نیفتد بشکن تو درخانه وخاموش کن این شمع کاتش بــه ســـراپـــرده ی پــروانـــه نیفتد کج کن ره خودازسراین کوچه که دیگر دنــــبال ســــرت این دل دیـــوانـه نیفتد ای کاش که درروضه رضوان دوچشمت دیگر دل مــن در هـــوس دانـــــه نیــفتد ای کاش که طوفان ِحوادث شبِ دیجور پـّــر نشـــکند از شاخه واین لانــه نیفتد آشفته به هر آینه سر می‌زند هر شب […]

“آبی، خاکستری، سیاه” شعری از حمید مصدق

1404-09-22

وای، باران باران شیشه ی پنجره را باران شست. از دل من اما، چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ. می پرد مرغ نگاهم تا دور، وای، باران باران پر مرغان نگاهم را شست. خواب، رؤیای فراموشی هاست! خواب را دریابم که در آن دولت خاموشی هاست. با تو در خواب مرا لذت ناب هم ‌آغوشی هاست. من شکوفایی گل های امیدم را در رؤیاها می‌بینم، […]

به خاطر هوشنگ چالنگی

1404-09-13

عزیز من برگ تازه ای نیست، ما زمین خورده ایم!، و تا چشم کار می‌کند عصایی از باران نیست! آه بان است تنها ! به آشیانه ها نگاه کن! گاهی شاخه ها شرف دارند به ریشه ها … گمان دارم اینگونه است که از ابرها آبی گرم نمی شود! محمد صفائی ***     _ برای معرفی و نقد کتاب تازه چاپ شده تان! در این ستون، تماس بگیرید. _آثار ادبی خود را همچنین می […]

چکادها و نام آوران شعر پارسی معاصر «۱۱»؛ سیمین بهبهانی

1404-09-01

دوباره می‌سازمت وطن! دوباره می‌سازمت وطن! اگر چه با خشت جان خویش ستون به سقف تو می زنم، اگر چه با استخوان خویش دوباره می بویم از تو گُل، به میل نسل جوان تو دوباره می شویم از تو خون، به سیل اشک روان خویش دوباره ، یک روز آشنا، سیاهی از خانه میرود به شعر خود رنگ می زنم، ز آبی آسمان خویش اگر چه صد ساله مرده ام، به گور خود خواهم ایستاد […]

شعبده ی نگاه

1404-08-28

بیچاره دلم تشنه ی شیراز نگاهت بیمار شد از لذت آن ناز نگاهت شیدا شدم و مست‌تر از باده ی انگور از جذب دو چشمان پر اعجاز نگاهت این مرغک وحشی ز سر دانه بیفتاد در دام دو چشمان نظر باز نگاهت آوای خوش لهجه ی شیرازی تو یار بر گِرد سماء آوردم ساز نگاهت طاقت ز دلم بردی و انگار هنوزم دیوانه شد از شعبده ی ناز نگاهت ترسم همه این است که پیمانه […]

رسم مسلمانی

1404-08-21

مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست هفت قرن است درین مصر فراوانی نیست به زلیخا بنویسید نیاید بازار این سفر یوسف این قافله کنعانی نیست حال این ماهی افتاده به این برکه ی خشک حال حبسیه نویسی است که زندانی نیست چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش بشنوید از من بی چشم که کرمانی نیست با لبی تشنه و بی بسمل و چاقویی کند ما که رفتیم ولی رسم مسلمانی نیست عشق رازی […]

دوبیتی های پیوسته “مراعات بی نظیر”

1404-08-17

من دلم یاد چشم‌های تو کرد یادِ آن لحظه ای که می‌دانی یعنی من باشم و تو و ‌ذوقِ اینکه تا روز بعد می‌مانی من دو فنجان غزل و دیگر هیچ تو نبات لبت که غوغا کرد یک نفر از همان نگاه نخست پای من را به ماجرا وا کرد یک نفر آن‌قدر نجیب و اصیل که مرا بی نگاه، وسوسه کرد تا لب چشمه برد و تشنه مرا راهی سرزمین حادثه کرد هی ادب […]

شعرهای در محاصره

1404-08-14

از آنهمه دهان از آنهمه مشت از آنهمه دست فقط سنگ بجا مانده است! از دوسالگی سنگ را از دور می‌شناختم و اکنون در چهل و دو سالگی که سری بر سنگ دارم میخواهم بگویم: سنگ ها چیزی جز تکان نخورده اند! آری سنگ ها همیشه سنگ بوده اند! سنگ ها همیشه سنگ مانده اند! اما اما آدمی آیا همیشه آدم بوده است؟ همیشه آدم مانده است؟ محمد صفایی ***     _ برای معرفی […]

غزل “ضریح چشم هایت”

1404-08-10

قـدم آهستـه برمی دارد امشب با تو باران هم چـه شـورانگیـز بـا تـو راه می افـتد خیابان هم چو شبنم صبح پشت شیشه با لبخند می بینم شکوفا می شود با غنچه ی سبز تو گلدان هم نمـی ریـزد ز فـصـل سبز چشمان تو فـروردیـن چه شوری دارد از خـرداد دستان تو  آبـان هم ضریح چشم هایت میدهد حاجت که می بینم دخــیـلی بسـته بـر کـفـرِ سـرِ زلـفِ تو ایمان هم ورق برگشته آن سانی […]

همزاد پری؛ غزلی از خسرو احتشامی

1404-08-07

به لب چشمه سرشب به شتاب آمده ‎بود کوزه بر دوش پی بردن آب آمده بود خوی وحشی نگهان ده بالا را داشت آب از دیدن او در تب و تاب آمده بود در هوا از نفسش عطر گل سنجد ریخت شادی انگیزتر از بوی گلاب آمده بود پیرمردان همه گفتند که همزاد پریست بس که شاداب ز جوبار شباب آمده ‎بود کوزه در آب فرو رفته و از قهقهه اش اشک در چشم بلورین […]

×