» فرهنگی هنری » ادبیات » “آبی، خاکستری، سیاه” شعری از حمید مصدق
ادبیات
کد خبر:57775 | ۲۲ آذر ۱۴۰۴ ساعت ۰۹:۰۳

“آبی، خاکستری، سیاه” شعری از حمید مصدق

پرتو جنوب 0

وای، باران
باران

شيشه ی پنجره را باران شست.

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای، باران

باران

پر مرغان نگاهم را شست.

خواب، رؤيای فراموشي هاست!

خواب را دريابم

که در آن دولت خاموشي هاست.

با تو در خواب مرا لذت ناب هم ‌آغوشي هاست.

من شکوفايی گل های اميدم را در رؤياها می‌بينم،

و ندايی که به من می‌گويد:

“گرچه شب تاريک است

دل قوی دار،

سحر نزديک است.”

دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن می‌بيند.

مـِهر در صبح دمان داس به دست

خرمن خواب مرا می چيند.

آسمان ها آبی،

پر مرغان صداقت آبی‌ است

ديده در آينه ی صبح تو را می‌بيند.

از گريبان تو صبح صادق،

می گشايد پر و بال.

تو گل سرخ منی

تو گل ياسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری؟

نه

از آن پاکتری.

تو بهاری؟

نه

بهاران از توست.

از تو می گيرد وام،

هر بهار اين همه زيبايی را.

در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار!

کاروان های فرومانده ی خواب از چشمت بيرون کن!

بازکن پنجره را!

تو اگر بازکنی پنجره را،

من نشان خواهم داد

به تو زيبايی را.

بگذر از زيور و آراستگی

من تو را با خود، تا خانه ی خود خواهم برد

که در آن شوکت پيراستگی

چه صفايی دارد

آری از سادگي‌‌اش،

چون تراويدنِ مهتاب به شب

مهر از آن مي‌بارد.

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسي عروسک های کودک خواهر خويش

که در آن مجلس جشن

صحبتي نيست ز دارايي‌ داماد و عروس

صحبت از سادگي و کودکي است

چهره‌ای نيست عبوس

کودک خواهر من

در شب جشن عروسی عروسک هایش مي‌رقصد

کودک خواهر من

امپراتوری پر وسعت خود را هر روز

شوکتي مي‌بخشد

کودک خواهر من

نام تو را مي‌داند

نام تو را مي‌خواند

گل قاصد آيا با تو اين قصه ی خوش خواهد گفت؟

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حيات

آب اين رود به سر چشمه نمي‌گردد باز

بهتر آن است که غفلت نکنيم از آغاز

باز کن پنجره را

صبح دميد!

و چه روياهايی !

که تبه گشت و گذشت.

و چه پيوند صميميت ها،

که به آسانی يک رشته گسست.

چه اميدی، چه اميد؟

چه نهالی که نشاندم من و بی‌بر گرديد.

دل من می سوزد،

که قناري ها را پر بستند.

که پر پاک پرستوها را بشکستند.

و کبوترها را

آه، کبوترها را

و چه اميد عظيمی به عبث انجاميد.

حمید مصدق

***

 

 

_ برای معرفی و نقد کتاب تازه چاپ شده تان! در این ستون، تماس بگیرید.
_آثار ادبی خود را همچنین می توانید در واتس آپ یا ایتا به شماره ۰۹۱۷۸۲۲۵۸۴۸ علی حاتمی «ع.آیدین»، ارسال فرمایید.
_ به همراه اثر، عکسی «حتی الامکان غیر پرسنلی» از خود بفرستید.

علی حاتمی «ع. آیدین» – دبیر سرویس ادبی پرتو جنوب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×