“آبی، خاکستری، سیاه” شعری از حمید مصدق
وای، باران باران شيشه ی پنجره را باران شست. از دل من اما، چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ. می پرد مرغ نگاهم تا دور، وای، باران باران پر مرغان نگاهم را شست. خواب، رؤيای فراموشي هاست! خواب را دريابم که در آن دولت خاموشي هاست. با تو در خواب مرا لذت ناب هم آغوشي هاست. من شکوفايی گل های اميدم را در رؤياها میبينم، […]