برچسب زده شده با: شعر

چکادها و نام آوران شعر پارسی معاصر ۷ـ فریدون مشیری

1403-12-25

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده، پاک آسمان آبی و ابر سپید، برگ های سبز بید، عطر نرگس، رقص باد، نغمه ی شوق پرستو های شاد، خلوت گرم کبوترهای مست… نرم نرمک می رسد اینک بهار، خوش به حال روزگار ! خوش به حال چشمه ها و دشت ها، خوش به حال دانه ها و سبزه ها، خوش به حال غنچه های نیمه باز، خوش به حال دختر میخک – […]

اعجاز غزل

1403-12-18

تا قلم وصف تو را برد، به آغاز غزل گل احساس دلم رفت، به پرواز غزل دل به ذوق آمد و با رقص قلم ماهِ رخت چون که یک قاب طلا کرد، سرانداز غزل شعر من، سلسله مویت همه را بافت ردیف ناز چشمان تو شد قافیه پرداز غزل نغمه ی دلکش شور لبت آواز بنان نُتِ انگشت تو و پنجه ی شهناز غزل یادِ ایام، بخوان زنده کنیم جانِ جهان باز هم شعر تَر […]

ضیافت الله 

1403-12-11

می رسد در گوشِ جانها این پیام ای مسلمان، آمده ماهِ صیام سفره یِ ماهِ کَرامت، باز شد ماهِ تکریم ِخدا آغاز شد ماهِ توحید و حیات ِ نابِ ناب ماهِ فتحِ قلّه هایِ آفتاب ماهِ اخلاصِ عمل، ماهِ نماز با خدا گشتن، شبِ راز و نیاز ماهِ احسان و سخایِ اّتصال ماهِ استیلایِ دل، سمتِ کمال ماهِ بخشش، ماهِ تقوا داشتن شرقِ دل، باغِ محبت کاشتن ماهِ عشق و مهربانی و شکیب استغاثه، آیتِ […]

نقل سنگ است

1403-12-04

نقل سنگ است دیوارها می توانستند سقف باشند ! نقاشان می توانستند پای باران را وسط بکشند ! شاعران می توانستند زیر روز روشن بزنند ! شب های روسیاه می دانند دست های جغرافیا کوتاه تر از تاریخ است ! آه ای زبان مادری ! ای زخم ! ما لب های زیادی را در قهوه هامان غرق کرده ایم ! نقل سنگ است… اعتراف میکنم ؛ زخم ها کارگر بوده‌اند ! _____ محمد صفائی زمستان […]

ترانه ای از زنده یاد سید حسن اجتهادی

1403-11-13

باغچه سبز «دلم میگه آروم بگیر» جار توی کوچه های شهر باد سبکسر می زنه بهار میاد از راه دور به خونه ها در می زنه درو براش باز می کنم عاشقی آغاز می کنم به گل های توی حیاط نسیم تلنگر می زنه یک شب مهتابی میاد کنار پیچک خونه هزار شکوفه ناگهان ز دشت دل سر می زنه میاد کنارم می شینه رو به روی باغچه سبز بهش میگم دوست دارم یه حرف […]

خیال بهار

1403-11-06

خسته است جغرافیا از آنجا که تاریخ انگار سر آورده است ! هر که از راه بی ابریشم رسید خطی به پیشانی ما مضاعف کرد ! شکسته است این وطن از آنجا که هر که با ما نیست بر علیه ماست ! زده ام از این درخت از آنجا که هر که دست اش می‌رسد می شکند می شکند ! آه از خیال بهار ! محمد صفائی زمستان هزار وچهارصدوسه ***   _ برای معرفی […]

چکادها و نام آوران شعر پارسی معاصر «۵» – مهدی اخوان ثالث

1403-10-29

«زمستان» سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید، نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کسی یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک چو دیدار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است، پس دیگر چه […]

چکادها و نام آوران شعر پارسی معاصر «۴» – سهراب سپهری

1403-10-08

پشت دریاها قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ‌کسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند * قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید، همچنان خواهم راند نه به آبیها دل خواهم بست نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند و در آن تابش تنهایی ماهی گیران می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان * همچنان خواهم […]

شعر سپید “شب”

1403-10-02

زبان دود را می فهمد ! از آب سخن می گویم ! در چشم من هرکس دنبال خانه اش می‌گردد! شعرهای عربی هنوز می‌توانند مرا غرق کنند و از من پیراهنی به خانه بیاورند! هنوز دنبال چیزی می‌گردند که خیال را به آن آویزان کنند آواره های بی جهان! گاهی سیم های خاردار لباس های خیس را در اردوگاه ها بغل میکنند! شک ندارم رازها در مناطق حائل به گور می روند! راستی انسان برگ […]

چکادها و نام آوران شعر پارسی معاصر «۳» – فروغ فرخزاد

1403-09-17

تولدی دیگر همه هستی من آیه تاریکیست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این آیه ترا آه کشیدم آه من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد زندگی شاید طفلی […]

چکادها و نام آوران شعر پارسی معاصر «۲»- ا. بامداد

1403-08-12

«ماهی» من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ: احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای چندین هزار چشمه خورشید در دلم می جوشد از یقین؛ احساس می کنم در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می روید از زمین. * آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز در برکه های آینه لغزیده تو به تو! من آبگیر صافیم، اینک! به […]

«اشک هایم»

1403-08-06

اشکهایم همه در راه دلم دادم و رفت گرم گفتم نشوم از دهن افتادم و رفت بارها قلوه ی دل بر سر لب کوبیدم دود شد خون دل از آتش بیدادم و رفت پنجه ام ناز کشیدم به ضریح دل دوست سنگ کوبید به فرق سر اجدادم و رفت نوعروس آمد و با گوشه ی چشمش دل برد بار الهی گل پرپر شده دامادم و رفت بس که شب ناله زدم صبح ز پا افتادم […]

×