برچسب زده شده با: شعر آیینی

خاموش نمی شود

۱۴۰۵-۰۵-۱۱

تو همان نوری همان شور و وفا کعبه من جان سوای ماسوا روح خورشیدی میان آسمان خالق یک کربلای لامکان نام تو نقشیست بر لوح تنم مهر تو در جای جای میهنم قطره دریا می شود در مکتبت گوهری شد با صداقت مذهبت نوح را بودی تو کشتی نجات ای دلیل هستی روح و حیات چون گلی در گلشن باغ خدا شیشه عطری ز عطر مصطفی تو دلیل روشن شب های تار خویش را در […]

آینه یِ جام

۱۴۰۳-۰۱-۱۸

محمدحسین برزویی   آفتاب ِ رُخت از پَرده، نمایان گردید از شُعاعِ رُخِ تو،دیده درخشان گردید «عکسِ رویِ تو، چو در آینه یِ جام افتاد» جام خندید، دلِ غنچه گلستان گردید «حُسنِ رویِ تو، به یک جلوه که: در آینه کرد» نقشِ نقّاشِ ازل، صورتِ قرآن گردید شاعرِ سالکِ شیدا، مَیِ مهتاب چشید! مست از«هست» زِ پیمانه یِ عرفان گردید «من زِ مسجد به خرابات نه خود افتادم» حکمِ معشوقِ ازل آمد و بُرهان گردید […]

×