برچسب زده شده با: شعر

شب خون – غزلی از اسحاق ثاقبی داراب

۱۴۰۵-۰۴-۲۲

چون تو تا موج که می‌شورد بسیار به‌هم ما پرهیز نکردیم از آزار به‌هم گاه چون رود، ز هم نصف، ز هم دور شدیم گاه مانند دو کوهیم که آوار به‌هم گاه مشکوک به هر گپ که به‌هم می‌گوییم گاه مشتاق پی گفتنِ اسرار به‌هم راست یا کج که مهم نیست، مهم‌تر این است می‌رسیم عین دوتا نقشه‌ی دیوار به‌هم مثل دو مجرم جانی متواری از هم که رسیدند سرانجام سرِ دار به‌هم چون لبِ […]

آسمان بی پرنده

۱۴۰۵-۰۴-۱۴

چون آهوی فتاده به دام پلنگ ها سنگر سقوط کرد ز دست دورنگ ها هر شب که فال خواجه ی شیراز را زدم میگفت: اعتماد مکن بر خدنگ ها! ترسم که بی پرنده شود آسمان ما از بس شکست بال کلاغ و کلنگ ها صبرم تمام گشته، مبادا که روزگار دست مرا برَد به هوای تفنگ ها یک سو نشسته برف، دگر سو نشسته برف صبح و غروب ما شده خالی ز رنگ ها این […]

نامه ای به الیاس علوی

۱۴۰۵-۰۴-۰۷

الیاس احساس میکنم ریگی در کفش تاریخ بجا مانده است که جنگ در این جغرافیا گنجی شده است و از بند بند انگشتان ما افعی یی ساخته است ! الیاس طلسم کجای پیراهن های یوسف هاست؟ سنگ های کف سینه ها پیداست اما آب ها از آسیاب نیفتاده اند ! و نان و نمک هنوز آتش بیار معرکه هاست ! دستم باز نیست که کبوتری باشم !! میدانی شاعران نان آور خوبی نبوده اند ! […]

اتفاق

۱۴۰۵-۰۳-۳۰

اتفاق همین شعر ی ست که لابه لایه موهایت نفس می کشد تو اما اتفاقی نیستی هنوز به روشنی لحظه ها فکر می‌کنی شب است چراغی روشن می کنم در خونِ روشن صبح! صلح نیز کمی از صدای تو دارد بر خالی دهان های دوخته تا من از نبودن این اتفاقات با ماه خو بگیرم به بودنِت اما ایمان بیاوریم تکیه بر باد! حمید رضا اکبری شروه خرداد ۱۴۰۵ ***     _ برای معرفی […]

زيبايي اي درخت!

۱۴۰۴-۱۰-۱۷

تو قامت بلند تمنايي اي درخت! همواره خفته است در آغوشت آسمان بالايي اي درخت دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهار زيبايي اي درخت! وقتي كه بادها در برگ هاي درهم تو لانه مي كنند وقتي كه بادها گيسوي سبزفام تو را شانه مي كنند غوغايي اي درخت! وقتي كه چنگ وحشي باران گشوده است در بزم سرد او خنيانگر غمين خوش آوايي اي درخت! در زير پاي تو اينجا شب است […]

نقش مانا

۱۴۰۴-۱۰-۱۵

ای همه نام و نشان و‌نقش مانای دلم چلچراغ روشن و تابان یکتای دلم ای فروغ گرم و گیرا، ای تمام هستی ام در مسیر سال و ماه و روز و شب های دلم غرق دریای نگاهت گشته ام تا بیکران در میان موج و طوفان نیست پروای دلم ناجی ام باش و مرا بر ساحل مهرت رسان بشنو ای دیر آشنا، از نایم آوای دلم دیده و دل را چه سری و چه رازی […]

چشم مانده به در

۱۴۰۴-۱۰-۰۳

در من دو چشم مانده به در گریه می‌کند بعد از تو صبح و شام و سحر گریه می‌کند رفتی و تکه تکه شدم: من، تنم، دلم در ماتم تو چند نفر گریه می‌کند این‌جا درخت‌ها همه خشکید بعد تو باور نمی‌کنی که تبر گریه می‌کند در کوله‌بار من غم غربت نهفته است تبعیدی‌ام که قبل سفر گریه می‌کند «سالی گذشت و باغ دلم برگ و بر نداشت» این باغبان بدون ثمر گریه می‌کند من […]

اشعاری از “یوسفعلی میرشکاک” و “حسن اجتهادی” برای کازرون

۱۴۰۴-۱۰-۰۱

یوسفعلی میرشکاک در تابستان ۱۳۶۱ در سفری که به کازرون داشت این غزل را برای اهالی کازرون خواند که بعدها در سال ۱۳۶۸ در مجموعه “ماه و کتان” نشر برگ، تهران منتشر شد؛ زنده یاد حسن اجتهادی نیز در پاسخ به او شعری خواند، هر دو غزل را تقدیم تان می کنیم: نظربازی بر در دروازه ی تقدیر نتوانم نشست بر مزار مرده ی تصویر نتوانم نشست در نظر بازی، حریف حضرت آیینه‌ام تازه روی […]

پریخانه

۱۴۰۴-۰۹-۲۶

ای کاش نگاهــم بــــه پــریــخـــانه نیفتد چشمم به پری واره ی این خانه نیفتد بشکن تو درخانه وخاموش کن این شمع کاتش بــه ســـراپـــرده ی پــروانـــه نیفتد کج کن ره خودازسراین کوچه که دیگر دنــــبال ســــرت این دل دیـــوانـه نیفتد ای کاش که درروضه رضوان دوچشمت دیگر دل مــن در هـــوس دانـــــه نیــفتد ای کاش که طوفان ِحوادث شبِ دیجور پـّــر نشـــکند از شاخه واین لانــه نیفتد آشفته به هر آینه سر می‌زند هر شب […]

“آبی، خاکستری، سیاه” شعری از حمید مصدق

۱۴۰۴-۰۹-۲۲

وای، باران باران شيشه ی پنجره را باران شست. از دل من اما، چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ. می پرد مرغ نگاهم تا دور، وای، باران باران پر مرغان نگاهم را شست. خواب، رؤيای فراموشي هاست! خواب را دريابم که در آن دولت خاموشي هاست. با تو در خواب مرا لذت ناب هم ‌آغوشي هاست. من شکوفايی گل های اميدم را در رؤياها می‌بينم، […]

به خاطر هوشنگ چالنگی

۱۴۰۴-۰۹-۱۳

عزیز من برگ تازه ای نیست، ما زمین خورده ایم!، و تا چشم کار می‌کند عصایی از باران نیست! آه بان است تنها ! به آشیانه ها نگاه کن! گاهی شاخه ها شرف دارند به ریشه ها … گمان دارم اینگونه است که از ابرها آبی گرم نمی شود! محمد صفائی ***     _ برای معرفی و نقد کتاب تازه چاپ شده تان! در این ستون، تماس بگیرید. _آثار ادبی خود را همچنین می […]

چکادها و نام آوران شعر پارسی معاصر «11»؛ سیمین بهبهانی

۱۴۰۴-۰۹-۰۱

دوباره می‌سازمت وطن! دوباره می‌سازمت وطن! اگر چه با خشت جان خویش ستون به سقف تو می زنم، اگر چه با استخوان خویش دوباره می بویم از تو گُل، به میل نسل جوان تو دوباره می شویم از تو خون، به سیل اشک روان خویش دوباره ، یک روز آشنا، سیاهی از خانه میرود به شعر خود رنگ می زنم، ز آبی آسمان خویش اگر چه صد ساله مرده ام، به گور خود خواهم ایستاد […]

×