برچسب زده شده با: ادبیات

نسل برزخی

۱۴۰۵-۰۴-۳۱

فکر ما را دور می زند دور می خورم دور می خوری و ما هنوز در خوردن دور خود جهان را لبخند می زنیم حالا تمام فاحشه های جهان با دسته گل های کاغذی روی مزار فردایمان هم گلی نمی گذارند ما بخشیده شده ایم نسلی برزخی که دنیا تعریفی از ما نمی کند /ندارد! دست بالا می بریم مثل روزهای دبستان و از خدای کوکب خانم می خواهیم تصمیم کبرایی برایمان بگیرد تا دیگر […]

چکادها و نام آوران شعر پارسی معاصر«13» – یدالله رویایی

۱۴۰۵-۰۴-۲۵

از تو سخن می‌گویم از تو سخن از به آرامی از تو سخن از به تو گفتن از تو سخن از به آزادی وقتی سخن از تو می‌گویم از عاشق از عارفانه می‌گویم از دوستت دارم از خواهم داشت از فکر عبور در به تنهایی من با گذر از دل تو می کردم من با سفر سیاه چشم تو زیباست خواهم زیست من با به تمنای تو خواهم ماند من با سخن از تو خواهم […]

نقدی بر کتاب «حسن روز افزون» نوشته دکتر دهقانیان فرد

۱۴۰۵-۰۴-۰۹

به قلم ناصر امیرعضدی «بخش دوم»   هرچه هست نمیتوان حسن روزافزون را صرفاً همان زیبایی درون دانست، گرچه میتوان بخشی از حسن روزافزون یوسف را برخاسته از زیبایی درون او هم دانست. برای تقریب به ذهن، حسن روزافزون را میتوان با تعابیری از این قبیل باز شناخت: گل بود، به سبزه نیز آراسته شد یا حریفِ مجلس ما خود همیشه دل میبُرد علی‌الخصوص که پیرایه‌ای براو بستند یا حتی تعبیر عامیانه‌ٔ خودمان که میگوید: […]

نامه ای به الیاس علوی

۱۴۰۵-۰۴-۰۷

الیاس احساس میکنم ریگی در کفش تاریخ بجا مانده است که جنگ در این جغرافیا گنجی شده است و از بند بند انگشتان ما افعی یی ساخته است ! الیاس طلسم کجای پیراهن های یوسف هاست؟ سنگ های کف سینه ها پیداست اما آب ها از آسیاب نیفتاده اند ! و نان و نمک هنوز آتش بیار معرکه هاست ! دستم باز نیست که کبوتری باشم !! میدانی شاعران نان آور خوبی نبوده اند ! […]

اتفاق

۱۴۰۵-۰۳-۳۰

اتفاق همین شعر ی ست که لابه لایه موهایت نفس می کشد تو اما اتفاقی نیستی هنوز به روشنی لحظه ها فکر می‌کنی شب است چراغی روشن می کنم در خونِ روشن صبح! صلح نیز کمی از صدای تو دارد بر خالی دهان های دوخته تا من از نبودن این اتفاقات با ماه خو بگیرم به بودنِت اما ایمان بیاوریم تکیه بر باد! حمید رضا اکبری شروه خرداد ۱۴۰۵ ***     _ برای معرفی […]

زيبايي اي درخت!

۱۴۰۴-۱۰-۱۷

تو قامت بلند تمنايي اي درخت! همواره خفته است در آغوشت آسمان بالايي اي درخت دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهار زيبايي اي درخت! وقتي كه بادها در برگ هاي درهم تو لانه مي كنند وقتي كه بادها گيسوي سبزفام تو را شانه مي كنند غوغايي اي درخت! وقتي كه چنگ وحشي باران گشوده است در بزم سرد او خنيانگر غمين خوش آوايي اي درخت! در زير پاي تو اينجا شب است […]

چشم مانده به در

۱۴۰۴-۱۰-۰۳

در من دو چشم مانده به در گریه می‌کند بعد از تو صبح و شام و سحر گریه می‌کند رفتی و تکه تکه شدم: من، تنم، دلم در ماتم تو چند نفر گریه می‌کند این‌جا درخت‌ها همه خشکید بعد تو باور نمی‌کنی که تبر گریه می‌کند در کوله‌بار من غم غربت نهفته است تبعیدی‌ام که قبل سفر گریه می‌کند «سالی گذشت و باغ دلم برگ و بر نداشت» این باغبان بدون ثمر گریه می‌کند من […]

پریخانه

۱۴۰۴-۰۹-۲۶

ای کاش نگاهــم بــــه پــریــخـــانه نیفتد چشمم به پری واره ی این خانه نیفتد بشکن تو درخانه وخاموش کن این شمع کاتش بــه ســـراپـــرده ی پــروانـــه نیفتد کج کن ره خودازسراین کوچه که دیگر دنــــبال ســــرت این دل دیـــوانـه نیفتد ای کاش که درروضه رضوان دوچشمت دیگر دل مــن در هـــوس دانـــــه نیــفتد ای کاش که طوفان ِحوادث شبِ دیجور پـّــر نشـــکند از شاخه واین لانــه نیفتد آشفته به هر آینه سر می‌زند هر شب […]

چکادها و نام آوران شعر پارسی معاصر«12»ـ امیرهوشنگ ابتهاج«ه. ا. سایه»

۱۴۰۴-۰۹-۱۶

نشود فاش کسی، آنچه میان من و توست تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست   گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست   روزگاری شد و کس، مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توست   گرچه در خلوت راز دل ما، کس نرسید همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست   گو بهار دل و جان باش […]

به خاطر هوشنگ چالنگی

۱۴۰۴-۰۹-۱۳

عزیز من برگ تازه ای نیست، ما زمین خورده ایم!، و تا چشم کار می‌کند عصایی از باران نیست! آه بان است تنها ! به آشیانه ها نگاه کن! گاهی شاخه ها شرف دارند به ریشه ها … گمان دارم اینگونه است که از ابرها آبی گرم نمی شود! محمد صفائی ***     _ برای معرفی و نقد کتاب تازه چاپ شده تان! در این ستون، تماس بگیرید. _آثار ادبی خود را همچنین می […]

بارانه 3

۱۴۰۴-۰۹-۰۸

تو سوء تفاهم قصه ای پروانه می پرد و بلور می تند تنهایی مان روی شمعدان فردا سه بار زنگ زدم بزرگیت با زنبیل رفته بودی چقدر نگرانم هرگز بیایی من باشم و تو بلندای کاج چند فردا در امروزمان حل می شود برای شمع خواب می ریزد مثل شیرینی عروسی تا دیده باشم ات رفته ای نمی پذیرندم در مدرسه کولی ها و حالا ده سال کوچک تر بچینی انار از دستانم انگشتانم تر […]

چکادها و نام آوران شعر پارسی معاصر «11»؛ سیمین بهبهانی

۱۴۰۴-۰۹-۰۱

دوباره می‌سازمت وطن! دوباره می‌سازمت وطن! اگر چه با خشت جان خویش ستون به سقف تو می زنم، اگر چه با استخوان خویش دوباره می بویم از تو گُل، به میل نسل جوان تو دوباره می شویم از تو خون، به سیل اشک روان خویش دوباره ، یک روز آشنا، سیاهی از خانه میرود به شعر خود رنگ می زنم، ز آبی آسمان خویش اگر چه صد ساله مرده ام، به گور خود خواهم ایستاد […]

×