“جوانگرایی حرفهای” یا “جوانگرایی بدون مسیر”؟
یکی از خطرناکترین سوء برداشتها در فوتبال ایران، یکی دانستن جوانگرایی با جوانگزینی است.
جوانگرایی حرفهای یعنی ساختن یک مسیر برای تولید نسل جدید مربیان. اما آنچه گاهی در فوتبال ایران دیده میشود، چیز دیگری است: مربی جوان را بدون مسیر توسعه، بدون برنامه مشخص و بدون شاخصهای ارزیابی، ناگهان به نیمکت یک باشگاه بزرگ میرسانیم و سپس از او انتظار نتیجه فوری داریم.
این جوانگرایی نیست؛ این انتقال ریسک مدیریتی به مربی جوان است.
مربی چهار ساله، اما باشگاه یکساله!
فرض کنیم یک باشگاه واقعاً بخواهد یک مربی جوان را به عنوان بخشی از پروژه توسعه خود انتخاب کند. بسیار خوب. اما اگر این انتخاب جدی باشد، باید یک برنامه حداقل چهار ساله وجود داشته باشد.
-سال اول:
شناخت، ساختن تیم و ایجاد هویت بازی
-سال دوم:
تثبیت مدل بازی و توسعه بازیکنان
-سال سوم:
رقابت برای اهداف بزرگتر
-سال چهارم:
رسیدن به خروجی نهایی پروژه و ارزیابی کامل
در چنین مدلی، شکست در چند مسابقه الزاماً شکست پروژه نیست.
ممکن است تیم در سال اول مثلاً رتبه ششم بگیرد، اما تعداد بازیکنان جوان افزایش پیدا کند، مدل بازی مشخص شود، میانگین سنی تیم کاهش پیدا کند، بازیکنان بیشتری به تیم ملی برسند و شاخصهای فنی رشد کنند.
این یعنی پروژه در حال پیشرفت است.
اما فوتبال ایران گاهی دقیقاً برعکس عمل میکند.
مربی را برای چهار سال انتخاب میکنیم، اما بعد از چهار هفته درباره اخراجش بحث میکنیم!
مدیرعامل عوض میشود؛ سرمربی عوض میشود.
تمام کادر عوض میشود؛ بازیکنان عوض میشوند.
حتی تدارکات عوض میشوند؛ از همه مهمتر تاکتیک تیمی و کلاً مدل بازی عوض میشود.
و در نهایت، بعد از یک سال همه چیز از صفر شروع میشود.
پس سؤال اساسی این است:
اگر قرار نیست یک پروژه را حداقل چند سال دنبال کنیم، چرا اصلاً اسم آن را «پروژه» میگذاریم؟
باشگاهی که هدف ندارد، چگونه مربی را ارزیابی میکند؟ این شاید مهمترین سؤال مدیریتی فوتبال ایران باشد.
فرض کنیم مدیرعامل باشگاهی میگوید: «هدف ما قهرمانی است»، این هدف نیست؛ آرزوست. هدف حرفهای باید قابل اندازهگیری باشد.
مثلاً:
– قرار گرفتن بین سه تیم اول؛
– میانگین سنی مشخص؛
– استفاده از تعداد مشخصی بازیکن آکادمی؛
– افزایش ارزش بازیکنان جوان؛
– رسیدن به یک مدل بازی مشخص؛
– کاهش تعداد گلهای دریافتی؛
– افزایش کیفیت موقعیتسازی؛
– صعود از مرحله مشخص مسابقات آسیایی؛
– توسعه ساختار استعدادیابی؛
– تربیت بازیکن برای تیم ملی.
آنوقت میتوان گفت مربی موفق بوده یا نبوده است. اما وقتی باشگاه هیچ شاخصی ندارد، ارزیابی مربی تبدیل میشود به:
برد = مربی خوب
باخت = مربی بد
این دیگر مدیریت فوتبال نیست؛ مدیریت با نتیجه آخرین مسابقه است.
چهار سال یعنی چهار مرحله ارزیابی
اگر واقعاً بخواهیم فوتبال ایران را حرفهای کنیم، قرارداد چهار ساله نباید به معنای «چک سفیدامضا» باشد. برعکس، قرارداد چهار ساله باید دارای چهار نقطه کنترل باشد.
-سال اول؛ آیا مسیر درست ساخته شده است؟
در سال اول باید پرسید:
آیا تیم صاحب هویت شده است؟
آیا بازیکنان جوان رشد کردهاند؟
آیا کادر فنی توانسته ساختار مناسبی ایجاد کند؟
آیا مدل بازی قابل تشخیص است؟
-سال دوم؛ آیا پیشرفت قابل اندازهگیری است؟
در سال دوم دیگر فقط نمیتوان گفت: «تیم خوب بازی میکند» . باید عدد و شاخص وجود داشته باشد.
آیا رتبه بهتر شده؟
آیا بازیکنان جوان بیشتری بازی کردهاند؟
آیا کیفیت فنی ارتقا یافته؟
آیا ارزش دارایی انسانی باشگاه افزایش پیدا کرده است؟
-سال سوم؛ آیا تیم به مرحله رقابت رسیده است؟
اینجا باید از مربی انتظار داشت که تیم ساختهشده را به یک مدعی واقعی تبدیل کند.
-سال چهارم؛ خروجی پروژه چیست؟
در پایان چهار سال باید بتوانیم پرونده را باز کنیم و بگوییم:
این مربی چه چیزی برای باشگاه به جا گذاشت؟
جام؟ بازیکن؟ ساختار؟ ارزش مالی؟ هویت فنی؟ بازیکن ملی؟
اگر هیچکدام وجود ندارد، پروژه شکست خورده است.
اما مشکل بزرگتر از مربی است. اینجا یک تناقض بزرگ در فوتبال ایران آشکار میشود. ما مرتب درباره «ضعف مربیان» صحبت میکنیم؛ اما کمتر درباره ضعف سیستم انتخاب و حمایت از مربی حرف میزنیم.
اگر یک باشگاه مربی جوانی را انتخاب میکند، باید به او: مدیر فنی، آنالیزور، بدنساز، مربی دروازهبان، استعدادیاب، ساختار آکادمی و بودجه متناسب با اهداف بدهد.
در فوتبال مدرن، مدیر ورزشی دقیقاً برای همین نقش اهمیت دارد؛ UEFA نیز در برنامه آموزشی اخیر خود، مدیر ورزشی را فردی معرفی میکند که بخشهایی مانند آکادمی، تیم اول، استعدادیابی، آنالیز، پزشکی و کادر مربیگری را به یک جهت استراتژیک بلندمدت متصل میکند.
پس نمیتوان مربی جوان را بدون ابزار حرفه ای به نیمکت فرستاد و بعد از چند ماه گفت: «این مربی جواب نداد». گاهی سؤال درست این است: «آیا باشگاه اصلاً شرایط لازم برای جواب دادن او را فراهم کرده بود؟»
هر سال صفر شدن؛ بیماری مزمن فوتبال ایران
تصور کنید یک باشگاه در سال ۱۴۰۵ تصمیم میگیرد با مربی جوان خود یک پروژه چهار ساله ایجاد کند. اما در سال ۱۴۰۶ مدیرعامل تغییر میکند.
مدیر جدید میگوید: «من مربی خودم را میآورم.»
مربی قبلی کنار گذاشته میشود. مربی جدید بازیکنان جدید میخواهد. سیستم تاکتیکی تغییر میکند. آکادمی دیگر با تیم بزرگسالان هماهنگ نیست. و پروژه سال قبل دفن میشود. و سال بعد همین داستان تکرار میشود.
در چنین شرایطی باشگاه در چهار سال، چهار بار «شروع» میکند اما هیچوقت به «خروجی» نمیرسد.
این یعنی: چهار سال فعالیت، اما چهار سال تجربه انباشتهشده نداریم؛ چهار بار سال اول داریم! و این شاید یکی از دلایل اصلی فاصله فوتبال ایران با فوتبال حرفهای باشد.
فوتبال حرفهای حافظه دارد
باشگاه حرفهای نباید هر سال از صفر شروع کند. اگر سرمربی تغییر کرد، فلسفه باشگاه نباید تغییر کند. اگر مدیرعامل تغییر کرد، آکادمی نباید تعطیل شود. اگر یک بازیکن خوب از باشگاه منتقل یا رفت، سیستم استعدادیابی باید جایگزین او را تولید کند.
اگر مربی موفق نبود، باید مشخص باشد چرا موفق نبود. _ و اگر موفق بود، باید مشخص باشد چه چیزی از او باید حفظ شود._ این همان چیزی است که میتوان آن را «حافظه سازمانی» باشگاه نامید.
نمونه فوتبال اروپا؛ جوانگرایی بدون استراتژی نیست
این تصور که فوتبال مدرن فقط به دنبال مربیان باتجربه و قهرمان است نیز اشتباه است. اتفاقاً فوتبال اروپا در سالهای اخیر به مربیان جوان فرصتهای بزرگی داده است.
در شروع فصل ۲۰۲۶–۲۰۲۷ لیگ برتر انگلیس، ۱۱ باشگاه سرمربیای داشتند که کمتر از یک سال در سمت خود بودند؛ بنابراین جوانتر شدن و ورود مربیان جدید واقعاً بخشی از فوتبال مدرن است. اما همین موضوع نشان میدهد که سن به تنهایی معیار انتخاب نیست و ساختار باشگاه، کیفیت کادر و مدل مدیریتی اهمیت بسیار زیادی دارد.
پس مشکل ایران این نیست که چرا به مربی جوان فرصت دادهایم. مشکل این است که: آیا برای این مربی جوان مسیر ساختهایم؟
جوانگرایی واقعی از ۱۸ سالگی مربی شروع نمیشود؛ از سالها قبل شروع شده است. اگر میخواهیم در سال ۱۴۰۹ مربی جوان موفق داشته باشیم، باید از سال ۱۴۰۵ برای او برنامه داشته باشیم. مربی هم همانند بازیکن مسیر رشد دارد.
مربی باید از مسیر: آموزش > مربی تیمهای پایه > دستیار > تجربه سرمربیگری >ارزیابی و ارتقا و حفظ سرمایه عبور کند. نه اینکه ناگهان از یک مرحله به مرحلهای چند پله بالاتر پرتاب شود.
حتی در برنامههای توسعه فوتبال اروپا، آموزش مدیران آکادمی، فلسفه باشگاه، استعدادیابی، توسعه فردی بازیکن و انتقال بازیکن به تیم اول بهعنوان اجزای یک زنجیره واحد دیده میشود.
این یعنی بازیکن محصول سیستم است؛ مربی هم باید محصول سیستم باشد.
تناقض بزرگ لیگ برتر ایران
امروز ممکن است باشگاهی چند صد میلیارد تومان برای خرید بازیکن هزینه کند. اما برای پاسخ به این سؤال ساده برنامه نداشته باشد: «چه نوع تیمی میخواهیم در پایان چهار سال داشته باشیم؟»
این سؤال باید در ابتدای فصل پاسخ داده شود، نه بعد از شکست در هفته هشتم.
اگر باشگاه هدف چهار ساله ندارد، انتخاب مربی تبدیل به یک تصمیم شخصی میشود.
اگر هدف چهار ساله دارد اما هر سال مربی را تغییر میدهد، استراتژی تبدیل به یک شعار میشود.
و اگر هدف و استراتژی دارد، اما شاخص اندازهگیری ندارد، هیچگاه نمیتواند بفهمد موفق شده یا شکست خورده است.
بنابراین مشکل فوتبال ایران را میتوان در یک فرمول ساده خلاصه کرد:
بدون هدف > استراتژی شکل نمیگیرد.
بدون استراتژی > معیار انتخاب مربی وجود ندارد.
بدون معیار > انتخاب مربی سلیقهای میشود.
بدون ثبات > پروژه فرصت نتیجه دادن پیدا نمیکند.
بدون ارزیابی > شکست و موفقیت قابل تشخیص نیست.
و در نهایت: باشگاه پول خرج میکند، اما «سرمایهگذاری» نمیکند. اینجاست که نقش و مسئولیت مدیران آغاز میشود.
مدیر حرفهای کسی نیست که فقط بتواند یک مربی معروف پیدا کند. مدیر حرفهای کسی است که بتواند برای باشگاه یک مسیر بسازد.
او باید بتواند به هوادار بگوید: «این باشگاه امروز کجاست، چهار سال دیگر کجا خواهد بود و برای رسیدن به آنجا چه مراحلی را طی خواهیم کرد.»
آنگاه اگر مربی جوانی انتخاب شد، همه میدانند چرا انتخاب شده است. اگر سال اول نتیجه کامل حاصل نشد، همه میدانند پروژه در چه مرحلهای است. اگر سال دوم پیشرفت حاصل نشد، شاخصها نشان میدهند مشکل کجاست.
و اگر سال چهارم پروژه شکست خورد، مسئولیت آن نیز دقیقاً مشخص خواهد بود.
این یعنی «پاسخگویی» و فوتبال ایران بیش از هر چیز به همین نیاز دارد.
و اما آخر کلام
مربی جوان اگر بدون مسیر انتخاب شود، قربانی است. مدیرعامل بدون استراتژی، تصمیمگیرنده و مسئول و پاسخگو است.
بازیکن گرانقیمت بدون مدل بازی، هزینه است. و باشگاهی که هر سال همه چیز را از صفر آغاز میکند، هرگز به معنای واقعی «باشگاه» نخواهد شد؛ فقط یک «تیم» خواهد بود.
تیم برای امروز ساخته میشود؛ باشگاه برای فردا
و فوتبال ایران اگر میخواهد از چرخه تکراری «مدیر جدید، مربی جدید، بازیکن جدید و وعده جدید» خارج شود، باید یک بار برای همیشه از خود بپرسد: «ما میخواهیم در پایان چهار سال چه چیزی ساخته باشیم؟»
اگر پاسخ این سؤال وجود نداشته باشد، فرقی نمیکند چه کسی روی نیمکت بنشیند.
مسئله، مربی نیست؛ مسئله سیستمی است که مربی را انتخاب میکند.
و شاید امروز مهمترین نیاز فوتبال ایران نه یک مربی بزرگ، بلکه یک استراتژی بزرگ باشد.
انتهای پیام