چگونه به دانشسرا راه یافتم؟! (قسمت دوم)
به قلم کاظم دشمه (قره میرشاملو)
….سریعا بلند شدم و به سمت خانه مان دویدم و با کمی هیجان، قضیه را به پدر و مادرم توضیح دادم.
ما قشقائی ها چندان با دانشسرا و معلمی غریبه نبودیم. دامادمان و تعداد زیادی از عموزاده ها و هم عشیره ای هایمان معلمان عشایری قبل از انقلاب بودند. اما اینکه بعد از چند سال دوباره دانشسرا ثبت نام می کرد، کمی برای خانواده ما عجیب بود.
به هر حال پدر و مادرم بسیار خوشحال شدند و از همان لحظه به فکر افتادند که چگونه مرا و برادرم را در آزمون ورودی دانشسرا ثبت نام نمایند.
در آن زمان وسایط نقلیه بسیار کم بود. فقط چند تا نیسان بود که هر چند روز یکبار پیدایشان می شد و مسافران را به کازرون می بردند. آن روز تا شب پدرم دنبال ماشین گشت و همچنین به همه قدغن کرد که اگر هر کدام از این ماشین ها را دیدند به ما هم اطلاع دهند تا جا نمانیم و همراهشان برویم.
شب که شد، تا صبح خوابم نمی برد. کلا در این فکر بودم که آیا وسیله ای پیدا خواهد شد یا نه؟ آیا ما به ثبت نام خواهیم رسید یا نه؟ چون طبق گفته آن معلم عشایری، فرصت زیادی برای ثبت نام باقی نمانده بود.
فردای آن روز، اول صبح صدای بوق نیسانی را شنیدیم که در میان گرد و خاک پیش می آمد و مسافران را سوار می کرد، و هنگامی که به جاده خاکی کنار خانه ما رسید، من و پدرم که از شب قبل آماده شده بودیم سوار شدیم.
پشت نیسان چند گونی “زودو” و “اهلوک” روی هم چیده بودند و یک بز هم وسط آن بسته بودند. همچنان که به سمت بالادست می رفتیم به تعداد مسافران نیز افزوده می شد.
از فرودگاه قدیمی بالای “بسپر” که روزگاری هواپیماهای شرکت نفت در آن فرود می آمدند گذشتیم و به سمت “رونی” پیش رفتیم. به هر حال از جاده پر پیچ و خم کتل گچ -که گویا چند سال قبل از انقلاب، آمریکایی ها برای دستیابی به چاه نفت “بسپر” ساخته بودند- پایین رفتیم و از میان کُنارهای انبوه “کفه حسین آباد” گذشتیم و به سمت “اوغرو مزاری” (مزاز دزدها) پیش رفتیم. به رودخانه “شور عبدلی” رسیدیم. روی این رودخانه، آبنمایی قدیمی بود که قسمت زیادی از آن را سیلاب ها به مخروبه تبدیل کرده بودند.
به هر حال ماشین آرام آرام پیش رفت و به قسمت “آب بردگی” که رسید، هرچه راننده پایش را بر روی پدال گاز فشار می داد، تایرهای عقب بکسباد می کردند و در ماسه فرو می رفتند. هر چه راننده جلو و عقب میرفت و گاز می داد باز هم فایده ای نداشت.
بالاخره چند نفر از مردان جوان پایین پریدند و ماشین را هل دادند. اما هرچه ماشین را هل می دادند، اصلا از جایش تکان نمی خورد، انگار که تایرها در ته گودالی فرو رفته بودند. آخرالامر همه مسافران پیاده شدند، به آب زدند و رفتند آن سوی رودخانه.
آقای راننده و مردان جوان، باز چاره دیگری اندیشیدند. به این صورت که چند شاخه “کنار” و “گَز” چیدند و زیر تایرها تلمبار کردند تا با این روش باتلاق را پر کنند و بتوانند ماشین را به سمت جلو حرکت دهند. ولی باز هم هر چه راننده گاز می داد، ماشین ناله می کرد و ماسه ها و شاخه های درختان را به عقب پرتاب می کرد و بیشتر در گل و لای و ماسه فرو می رفت. تایرهای عقب تقریبا به طور کامل در بستر رودخانه فرو رفته بودند و چیزی نمانده بود که آب وارد ماشین شود.
من دیگر ثبت نام در آزمون دانشسرا یادم رفته بود و کل فکرم این بود که بالاخره این نیسان از این باتلاق نجات پیدا خواهد کرد یا نه؟؟؟
تابستان بود، ایل به سرحد رفته بود و ماشین های عبوری هم بسیار کم بود. چند روزی هم بود که باران های موسمی تابستانی “خامنه” شروع شده بود و هر روز در قسمتی از مناطق گرمسیری رگبار تندی می زد.
آقای راننده هم بیشتر ترسش این بود که شاید در آن بالادست، باران ببارد و سیلاب ماشین او را با خود ببرد. تکه ابری هم وسط آسمان بود که هر چه بیشتر به ترسش می افزود.
هر لحظه که آقای راننده چشمش به آب گل آلود رودخانه می افتاد، قبض روح می شد و می گفت: “آخ که اون بالا بارون زده و حتما این جلوی سیلاب است که دارد میرسد!!!”
گرچه چند تن از دانش آموزان دبیرستانی که همراهمان بودند از ترس و هول و ولای راننده خنده شان می گرفت، اما واقعیت این بود که اگر بالادست باران میزد، واقعا خطر سیلاب خیلی هم دور از انتظار نبود.
این قضیه تا نزدیکی های ظهر ادامه داشت. مسافران هم که در آن سوی رودخانه زیر سایه درختان کنار نشسته بودند، از چشمه شیرین پایین دست “آب نما” رفع تشنگی می کردند، اما گرسنگی و گرما زدگی کم کم بر آنها غلبه می کرد.
در این لحظه، از دور گرد و خاک زیادی را دیدیم که روی جاده امتداد می یافت و به سمت ما، در حرکت بود. آری لندروور کمک داری بود که از سمت “سرمشهد” یا “قنات باغ” می آمد و گویا یکی از ترک های هم طایفه ای ما (فارسیمدان) بود که برای سرکشی از قشلاقش به مناطق گرمسیری رفته بود و اکنون برای ثبت نام فرزندانش در دبیرستان عشایری به سمت شیراز می رفت.
به هر حال هنگامی که لندروور به نزدیک ما رسید، انگار که فرشته نجات از راه رسیده بود. راننده و مسافران همگی به دورش حلقه زدند و از او کمک خواستند.
لندروور که سرنشینانش اعتقاد داشتند نیسان از مسیر غلطی به آب زده است، از کنار نیسان رد شد و به آن سوی رودخانه رفت. راننده، سیم بکسل بزرگی را درآورد، یک طرفش را به جلوی نیسان و طرف دیگرش را به پشت لندروور بست و در حالی که مردان جوان هم نیسان را هل می دادند، لندروور با اولین گازی که داد نیسان را از جایش کند و به آن سوی رودخانه برد.
راننده سیم بکسل را باز کرد و به همراه مسافران از سرنشینان لندروور تشکر کردند. لندروور تیک آفی زد، گرد و خاکی بلند کرد و از ما دور شد.
ادامه دارد….

