برچسب زده شده با: ادبیات

شعبده ی نگاه

۱۴۰۴-۰۸-۲۸

بیچاره دلم تشنه ی شیراز نگاهت بیمار شد از لذت آن ناز نگاهت شیدا شدم و مست‌تر از باده ی انگور از جذب دو چشمان پر اعجاز نگاهت این مرغک وحشی ز سر دانه بیفتاد در دام دو چشمان نظر باز نگاهت آوای خوش لهجه ی شیرازی تو یار بر گِرد سماء آوردم ساز نگاهت طاقت ز دلم بردی و انگار هنوزم دیوانه شد از شعبده ی ناز نگاهت ترسم همه این است که پیمانه […]

داستانک «آی اس کیو»

۱۴۰۴-۰۳-۱۸

نویسنده: داریوش ندری سلام، با امروز 6 ماه میشود که حقوق نداده اند، لباس هایمان بوی کاغذ اسکناس را حس نکرده اند. پیراهنم اعتماد به نفسش را از دست داده و دکمه هایش یک به یک باز می شود. از ناراحتی سر آستین هایش چرک شده اند. شلوارم بخاطر حفظ آبرویم خودش را با تمام توان بالا میکشد و وقتی از کوچه ایی رد میشوم که کسی نیست، خودش را بدست سرنوشت داده و مانند […]

شعری از لیلا (شهناز) دهقانی از کتاب «شعرهایی که برای تو گفتم»

۱۴۰۴-۰۱-۲۳

از نگاهت آغاز شدم زیستم تو را ریشه هایم پیدا شد گفتم دست هایت را دوست دارم در باغچه کاشتم سبز شد برگ سبز نفس کشید شهوت نسیم را قناری آواز خواند در ذهن پنجره آرام اقاقی در خواب بوسه دادم به نسیم و در آسمان شب رقصیدیم غرق هوس ها با تن گرم مهتاب ***     _ برای معرفی و نقد کتاب تازه چاپ شده تان! در این ستون، تماس بگیرید. _آثار ادبی […]

نقل سنگ است

۱۴۰۳-۱۲-۰۴

نقل سنگ است دیوارها می توانستند سقف باشند ! نقاشان می توانستند پای باران را وسط بکشند ! شاعران می توانستند زیر روز روشن بزنند ! شب های روسیاه می دانند دست های جغرافیا کوتاه تر از تاریخ است ! آه ای زبان مادری ! ای زخم ! ما لب های زیادی را در قهوه هامان غرق کرده ایم ! نقل سنگ است… اعتراف میکنم ؛ زخم ها کارگر بوده‌اند ! _____ محمد صفائی زمستان […]

چکادها و نام آوران شعر پارسی معاصر «6»ـ فریدون توللی

۱۴۰۳-۱۱-۲۷

” کارون “ بلم آرام چون قويي سبكبال به نرمي بر سر كارون همي رفت به نخلستان ساحل قرصِ خورشيــد ز دامان افق بيرون همي رفت   شفق بازي كنان در جنبش آب شكوهِ ديگر و راز دگر داشت به دشتي پر شقايق باد سرمست تو پنداري كه پاورچين گذر داشت   جوان پارو زنان بر سينه ي موج بلم مي راند و جانش در بلم بود صدا سر داده غمگين در رهِ باد گرفتار […]

خیال بهار

۱۴۰۳-۱۱-۰۶

خسته است جغرافیا از آنجا که تاریخ انگار سر آورده است ! هر که از راه بی ابریشم رسید خطی به پیشانی ما مضاعف کرد ! شکسته است این وطن از آنجا که هر که با ما نیست بر علیه ماست ! زده ام از این درخت از آنجا که هر که دست اش می‌رسد می شکند می شکند ! آه از خیال بهار ! محمد صفائی زمستان هزار وچهارصدوسه ***   _ برای معرفی […]

چکادها و نام آوران شعر پارسی معاصر «۵» – مهدی اخوان ثالث

۱۴۰۳-۱۰-۲۹

«زمستان» سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید، نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کسی یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک چو دیدار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است، پس دیگر چه […]

چکادها و نام آوران شعر پارسی معاصر «4» – سهراب سپهری

۱۴۰۳-۱۰-۰۸

پشت دریاها قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ‌کسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند * قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید، همچنان خواهم راند نه به آبیها دل خواهم بست نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند و در آن تابش تنهایی ماهی گیران می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان * همچنان خواهم […]

شعر سپید “شب”

۱۴۰۳-۱۰-۰۲

زبان دود را می فهمد ! از آب سخن می گویم ! در چشم من هرکس دنبال خانه اش می‌گردد! شعرهای عربی هنوز می‌توانند مرا غرق کنند و از من پیراهنی به خانه بیاورند! هنوز دنبال چیزی می‌گردند که خیال را به آن آویزان کنند آواره های بی جهان! گاهی سیم های خاردار لباس های خیس را در اردوگاه ها بغل میکنند! شک ندارم رازها در مناطق حائل به گور می روند! راستی انسان برگ […]

نامه ای به موسا بیدج

۱۴۰۳-۰۷-۱۴

می پذیرم آرزوها از آهِ روزها بلندترند هنوز ! سرم به سنگ خورده است پدر ! سنگ هایی که از خانه و کاشانه بویی نبرده اند ! در گوشِ بادهای مدیترانه آسیابی به نوبت نیست ! عشق هم همیشه دست از پا درازتر به خانه برمی‌گشت ! میخواهم بگویم تشنگی کم دست هامان را بالا نبرد زندگی در خاورمیانه بطری تاریکی ست که نمی دانیم شراب است یا باروت ! محمد صفائی – تابستان هزار […]

شاهنامهٔ فردوسی و تازیان- بخش۶

۱۴۰۳-۰۷-۰۱

به قلم ناصر امیرعضدی   شاه هاماوران در اندیشهٔ برگزار کردن آماج خود در ناکام کردن کاوس‌شاه: چو یک هفته بگذشت، هشتم پگاه فرستاده آمد به نزدیکِ شاه که گر شاه بیند که مهمانِ خویش بیاید خرامان به ایوانِ خویش شود شهرِ هاماوران ارجمند چو بینند رخشنده گاه بلند و : بدین گونه با او همی چاره جُست نهان بندِ او بود رایش درست مگر شهر و دختر بمانَد بدوی نباشند بر سر یکی باژ […]

«دریا» غزلی از زنده یاد محمدعلی بهمنی

۱۴۰۳-۰۶-۲۵

دريا شدست خواهر و من هم برادرش شاعرتر از هميشه نشستم برابرش خواهر! سلام، با غزلي نيمه آمدم تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش مي‌خواهم اعتراف كنم هر غزل كه ما با هم سروده‌ايم جهان كرده از برش خواهر زمان، زمان برادركشي‌ است باز شايد به گوش‌ها نرسد بيت آخرش با خود مرا ببر كه نپوسد در اين سكون شعري كه دوست داشتي از خود رهاترش دريا سكوت كرده و من حرف مي‌زنم حس […]

×