ماجرای طنز “عزاداری خانم پردل”
خانم پردل یکی از معلمان دبستان ما بود. خانم پردل خیلی مهربان بود و با زنان روستای ما رابطه صمیمانه ای داشت.
بعد از اینکه از روستای ما رفت، حدود بیست و پنج سال بعد، خبر ناگواری رسید که خانم پردل در کرمانشاه به رحمت خدا رفته. روز دهم بعد از درگذشت خانم پردل، خبر به صورت اتفاقی به روستای ما رسید. همه پیرزنان روستای ما که دوست صمیمی خانم پردل بودن سیاهپوش شدن و گفتن که ما برای مراسم چهلم حتما باید به کرمانشاه بریم.
گفتن خانعلی! تو باید زحمت بکشی ماشین دربست کنی پولشم خودمون میدیم فقط تو بعنوان راهنما باید ما را ببری کرمانشاه. من هم رفتم گاراژ قنبری برادران. شلوغ بود. دفتر گاراژ در بین آن همه سر و صدا، چهار اتوبوس ایران پیما دربست گرفتیم.
اون سال ها اتوبوس ها چهل دو نفری بود، ما شصت نفر را داخل هر اتوبوس چپاندیم و حرکت کردیم برای کرمانشاه. وقتی بعد از دو روز رسیدیم کرمانشاه به راننده گفتم کرمانشاه هم شهر بزرگیه ها، گفت خانعلی اینجا کرمانه، آره کرمان بزرگه!
گفتم مابرای کرمانشاه ماشین گرفتیم که فردا به مراسم برسیم. گفت به ما چهار ماشین گفتن دربست برای کرمان.
متوجه شدم اون دفتردار گاراژ قنبری، در بین آن سر و صداها و شلوغی فکر کرده من گفتم کرمان.
به راننده ها گفتم یه همکاری کنید یه جوری سر و ته قضیه را به هم بیاریم که این ها متوجه نشن وگرنه پوست منو میکنن. پول اضافی هم بهتون میدم. وقتی اسم پول اضافی را شنیدن گفتن ما وظیفه مون هست با تو همکاری کنیم، حالا کاریه که شده. پیرزن ها را بردیم یه پارک بزرگی بود گفتم شب همین جا میخوابیم تا فردا که من مسجد محل مراسم را پیدا کنم. یه نفر هم نگهبان پارک بود جریان هم به اون گفتم. آدم خیلی خوبی بود تا بهش گفتم یه پول خوبی بهت میدم منو بغل کرد بوسید گفت روی من حساب کن. بیچاره رفت به پیرزنان گفت به شهر پهلوانان کرمانشاه خوش آمدید.
از صبح من و راننده ها افتادیم دنبال یه مسجد در کرمان که مراسم درگذشتی در آن برگزار باشه. دیدیم چند نفر دارن جلوی یک مسجد پارچه مشکی نصب میکنن. معلوم بود دارن مسجد را برای مراسم ختم آماده میکنن.
یه نفرشون که معلوم بود آدم داش مشتی هست را کنار کشیدم و جریان را بهش گفتم. گفت داداش نوکرتم خیالت راحت باشه عصر مراسم درگذشت پدرمه. گفتم اسم خدابیامرز چی بوده؟ گفت حاج حسین. گفتم حاج حسین را چطوری خانم پردل جا بزنیم؟ گفت نگران نباش پدرم چهار زن داشته، شانزده خواهر دارم به همشون میگم همکاری کنن. خیلی ازش تشکر کردم.
عصر که رفتیم مسجد، فکر کنم حدود دویست زن اومدن جلوی پیرزنای روستای ما و شروع کردن به عزاداری.
میگفتن ای پردل و باجرات رفتی به سوی غربت. حدود دو ساعت عزاداری میکردن. بعد هم حرکت کردیم به سمت روستای خودمون.
یادتونه در جریان چای دبش، چند وزارت خونه با هم همکاری کرده بودن و مردم را گذاشته بودن سر کار؟ ما هم همین بلا را سر پیرزنای روستای خودمون آوردیم. فقط اون نگهبان پارک که گفت به شهر پهلوانان کرمانشاه خوش آمدید خیلی باحال بود.
خانعلی – گناوه
***
_ برای معرفی و نقد کتاب تازه چاپ شده تان! در این ستون، تماس بگیرید.
_آثار ادبی خود را همچنین می توانید در واتس آپ یا ایتا به شماره ۰۹۱۷۸۲۲۵۸۴۸ علی حاتمی «ع.آیدین»، ارسال فرمایید.
_ به همراه اثر، عکسی «حتی الامکان غیر پرسنلی» از خود بفرستید.
علی حاتمی «ع. آیدین» – دبیر سرویس ادبی پرتو جنوب

