برچسب زده شده با: ناصر امیرعضدی

در سايه سار گل سرخ «بخش چهارم»

۱۴۰۵-۰۶-۲۹

نقدی بر کتاب «مولوی چه گفته است؟» نوشته ناصر امیرعضدی به قلم عبدالعلى دستغيب تمثيل ضعيف ترين شكل استدلال است و به كار روايت منثور يا منظومى مى آيد كه در آن راوى عوامل يا كنش هاى قصه و گاه مكان وقوع حوادث آن را ابداع مى كند تا معنائى با انسجام در سطح اوليه ى موضوع يا در سطح لفظى آن بسازد و در همان زمان تا نظم ثانوى پيوسته اى از معناو محتوا […]

در سايه سار گل سرخ «بخش دوم»

۱۴۰۵-۰۶-۱۴

نقدی بر کتاب «مولوی چه گفته است؟» نوشته ناصر امیرعضدی به قلم عبدالعلى دستغيب آن شاه هوسباز كه در شكارگاه بر حسب اتفاق يا بر بنياد مقّدر الهى ( باور صريح اشعرى مولوى ) كنيز زرخريد را مى بيند (شاه بود و شاه بس آگاه بود…) و با يك نظر عاشق او مى شود و آن پزشك آدمكش – كه شاعر او را «انسان كامل» و مصون از گناه مى داند و درباريان بى غيرت […]

در سايه سار گل سرخ

۱۴۰۵-۰۶-۰۷

نقدی بر کتاب «مولوی چه گفته است؟» نوشته ناصر امیرعضدی «بخش نخست» به قلم عبدالعلى دستغيب مقاله اى كه مى خوانيد حاصل تلاش خواب آلودين جوينده اى است كهنسال كه نمى خواهد پيرى خود را بپذيرد ناچار به انواع حَيَل دست مى برد تا خودى نشان دهد و در اين تاريكى هاى تحميل شده، چراغى روشن كند براى روشن تر كردن صحنه … صحنه اى كه ما همگى بازيگران آنيم. خواستم مقاله شيرين باشد مانند […]

نقدی بر کتاب «حسن روزافزون» نوشته دکتر دهقانیان فرد- بخش پایانی

۱۴۰۵-۰۵-۲۱

به قلم ناصر امیرعضدی «بخش ششم و پایانی» راستی اینست که صوفیان عموماً و مولوی خصوصاً برای بلند شدن روی دست همگنان خود و مثلا برجسته‌کردن تواضع و فروتنی و پارسایی و دینداری در قالب ستایش خداوند، به‌راحتی به دروغ پردازی دامن می زنند و نسبت به راستی و حقیقت بی‌اعتنا می شوند که این حکایت یک نمونهٔ بارز آنست. لذا بد نیست که این ابیات را در پاسخ به نقش آن غلام گنده‌دهان و […]

نقدی بر کتاب «حسن روزافزون» نوشته دکتر دهقانیان فرد

۱۴۰۵-۰۵-۰۳

به قلم ناصر امیرعضدی «بخش پنجم» آن گاه سخن از صفت کژبینی به میان می‌آورد که اگر نیک بنگریم، پیش و بیش از همه در دیدگاه خود مولوی در این داستان نهفته است و باید به‌خود او گفت: راست گردان چشم را در ماهتاب تا یکی بینی تو مَه را، نک جواب چراکه شاه نخست غلام گنده‌دهان را پیش کشیده و خواسته به او اصطلاحاً رودست بزند، به‌دروغ چند نسبت بد از قول آن غلام […]

نقدی بر کتاب «حسن روزافزون» نوشته دکتر دهقانیان فرد

۱۴۰۵-۰۴-۲۸

به قلم ناصر امیرعضدی «بخش چهام»   این غزل را گویا حافظ در استقبال و مقابله با غزلی که سلمان ساوجی در ستایش از سلطان اویس ایلکانی از رقبای شاه شجاع گفته به مطلع: زانکه زابرو و مژه تیر و کمانی دارد چشم‌ها کرده سیه، قصد جهانی دارد گفته است که: شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد بندهٔ طلعت آن باشد که «آنی» دارد شیوهٔ حور و پری گرچه لطیف است ولی خوبی […]

نقدی بر کتاب «حسن روزافزون» نوشته دکتر دهقانیان فرد

۱۴۰۵-۰۴-۱۹

به قلم ناصر امیرعضدی «بخش سوم»   در ادامه باز نویسنده از موضوع بیرون میرود و از اینجا و آنجا مطالبی می‌آورد و دربارهٔ مقولاتی سخن میگوید که معلوم نیست چه پیوندی با موضوع کتاب یعنی «تأثیر زیبایی درون بر زیبایی بیرون و آنگاه زیبایی درون دانستن حسن روزافزون» دارد! و گویی که این مطالب برای اطالهٔ بحث و افزودن بر صفحات کتاب جمع‌آوری شده‌اند. زیرا یا باید این بخش‌های نامربوط حذف گردند(چون حذفشان لطمه‌ای […]

نقدی بر کتاب «حسن روز افزون» نوشته دکتر دهقانیان فرد

۱۴۰۵-۰۴-۰۹

به قلم ناصر امیرعضدی «بخش دوم»   هرچه هست نمیتوان حسن روزافزون را صرفاً همان زیبایی درون دانست، گرچه میتوان بخشی از حسن روزافزون یوسف را برخاسته از زیبایی درون او هم دانست. برای تقریب به ذهن، حسن روزافزون را میتوان با تعابیری از این قبیل باز شناخت: گل بود، به سبزه نیز آراسته شد یا حریفِ مجلس ما خود همیشه دل میبُرد علی‌الخصوص که پیرایه‌ای براو بستند یا حتی تعبیر عامیانه‌ٔ خودمان که میگوید: […]

نقدی بر کتاب «حسن روز افزون» نوشته دکتر دهقانیان فرد

۱۴۰۵-۰۴-۰۲

به قلم ناصر امیرعضدی «بخش نخست» هرآنکه کُنج قناعت به‌گنجِ دنیا داد فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی! ز تندباد حوادث نمیتوان دیدن درین چمن که گلی بوده است یا سمنی؟! ببین در آینهٔ جام، نقشبندی غیب که کس بیاد ندارد چنین عجب زمَنی! نگارِ خویش بدست کسان همی بینم! چنین شناخت فلک حق خدمت چو منی! «از این سموم که بر طرْف بوستان بگذشت عجب که بوی گلی هست و‌ رنگ نسترنی!» به‌صبر کوش […]

همزاد‌پنداری با سنگ شاه (تُل سنگِ شا)

۱۴۰۳-۱۰-۲۲

ناصر امیرعضدی   گفتی هاسِی وا زرِنگی وا دلُم بازی نَکو واتی مِزلِنگِ چیشات، همزا تیراندازی نکو وامو مث کَفتَر مُقلُف رو سرِت بال میزدُم آم تو غُمبَم میدادی، بَـچ ایقَه بون‌تازی نکو! رو نومِش مُندی و ما عمری واهَم سر کِردیم وختی‌یَم رفت او، ازُم گفتی دِ طنّازی نکو! حرفِ راسِت نَگـرُفتُم گوش و دیدُم ثمَرَش که میگفتی وُ اینا خیلی هم‌آوازی نکو! بیشی سَر جوجَلالِت عام و ذاتِ مارمَلوکَک همروهی پوی رو و […]

اندر حکایت واژهٔ “آخر”

۱۴۰۳-۰۹-۱۰

به قلم: ناصر امیرعضدی یادم می آید که در دوران دبستان و از زمان هایی که به گونه ای جدی و به گفتهٔ فرنگی ها، آکادمیک، چندان با زبان فارسی آشنایی پیدا نکرده بودم، در گویش محلی در یکی از شهرهای جنوبی کشور واژه “آخِر” را در معنی پایان و انتها و سرانجام و در برابر اول و به کسر “خ” و بر وزن فاعل و ساحل و قاتل و جاعل، می‌آوردند. اما برخی از […]

شاهنامهٔ فردوسی و تازیان- بخش۶

۱۴۰۳-۰۷-۰۱

به قلم ناصر امیرعضدی   شاه هاماوران در اندیشهٔ برگزار کردن آماج خود در ناکام کردن کاوس‌شاه: چو یک هفته بگذشت، هشتم پگاه فرستاده آمد به نزدیکِ شاه که گر شاه بیند که مهمانِ خویش بیاید خرامان به ایوانِ خویش شود شهرِ هاماوران ارجمند چو بینند رخشنده گاه بلند و : بدین گونه با او همی چاره جُست نهان بندِ او بود رایش درست مگر شهر و دختر بمانَد بدوی نباشند بر سر یکی باژ […]

×