» گوناگون » مقالات » چگونه به دانشسرا راه یافتم؟!
مقالات
کد خبر:65489 | ۱۹ مرداد ۱۴۰۵ ساعت ۰۸:۲۵

چگونه به دانشسرا راه یافتم؟!

پرتو جنوب 0

به قلم کاظم دشمه

تابستان سال ۱۳۶۳ بود و به تازگی دوره راهنمائی را در مدرسه راهنمائی شهید مفتح “پشت پر” به پایان رسانده بودم. برادر بزرگترم نیز یک سال قبل از من فارغ التحصیل شده بود.

روستای “پشت پر” که درست در نقطه مرزی استان های فارس و بوشهر واقع شده، دارای هیچگونه امکاناتی نبود، حتی آن مدرسه راهنمائی عشایری که در زیر سفیدچادرهای تعلیمات عشایری برگزار می شد هم، به همت استاد بهمن بیگی، حاج ولی قائدی، حاج جهانبخش گلدهان و…. در آن منطقه دورافتاده دایر شده بود.

بنابراین ما برای ادامه تحصیل حتما باید راهی کازرون یا شیراز میشدیم. چون در آن روزگار ما جاده درست و حسابی ای به سمت برازجان یا بوشهر نداشتیم. اگر کسی هم به جهت کار اداری میخواست به برازجان برود باید اول به کازرون میرفت و آنگاه از سمت کنارتخته به برازجان میرفت.

البته جاده ای هم مشهور به جاده “تخته یولو” به سمت تنگ ارم داشتیم که بسیار صعب العبور بود و تقریبا به پله های ناهمگون سنگی بیشتر شباهت داشت تا به راه.
به هر حال پدرم که خودش سواد قدیمی و اکابری بسیار خوبی داشت و حتی پدرش هم یکی از ملایان مکتبی زمان قدیم بود، بسیار در تب و تاب بودند که من و برادرم چگونه باید به تحصیلات خود ادامه دهیم.
در دوران قبل از انقلاب، استاد بهمن بیگی فرزندان عشایر را با مدرک کلاس پنجم در دانشسرای عشایری می پذیرفت و همه آنها به راحتی به کسوت معلمی درمی آمدند،  اما حالا نه استاد بهمن بیگی بود و نه از دانشسرای عشایری خبری بود.
البته من در آن روزگار نوجوانی به شدت عاشق خلبانی بودم و شب ها که جلوی کپر تابستانی بر روی “لوکه” دراز می کشیدم و چشم به آسمان پرستاره بسپر(پشت پر) می دوختم، تک تک هواپیماهایی که از آسمان بسپر میگذشتند را می شمردم و گاهی نیز در خیال خود، سوار بر جت جنگنده ای می شدم، پدال گاز را می فشردم و با سرعتی سرسام آور از میان ستاره ها و ابرها می گذشتم و قدم به دنیای ناشناخته ها می گذاشتم.
ظهرها نیز اطلاعیه های جدید رادیو شیراز و رادیو بوشهر را گوش می دادم تا ببینم اداره ای، ارگانی موسسه ای، جایی نیرو استخدام میکند یا نه؟ چون در آن زمان، خیلی از ارگان ها با مدرک سوم راهنمایی نیرو استخدام می کردند.
در عصر یکی از روزها که به خانه یکی از همسایه های پایین دستی رفته بودم، یکی از معلمان عشایری سابق را دیدم و او از من پرسید شما و برادرت می خواهید چکار کنید؟ گفتم برادرم در گمرک شیراز، شغل موقتی دارد و خودم هم شاید به شیراز بروم و در یکی از مدارس شبانه روزی شیراز ثبت نام کنم.

او بعد از شنیدن حرفهای من گفت: “مگر شما در جریان نیستید؟ آموزش و پرورش برازجان برای آزمون دانشسرا ثبت نام میکند و فرصت زیادی هم ندارد.” من از شنیدن این خبر واقعا جا خوردم، اصلا باورم نمیشد که دانشسراها دوباره شروع به کار کرده باشند. سریعا بلند شدم و با تشکر از ایشان به سمت خانه مان دویدم و……

ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×