چگونه به دانشسرا راه یافتم؟! (قسمت سوم)
به قلم کاظم دشمه (قره میرشاملو)
لندرور تیک آفی زد، گرد و خاکی بلند کرد و از ما دور شد. مسافران یکی یکی پا روی سپر عقب گذاشتند و سوار شدند. اما من و تعدادی از بچه ها، نرده های کناری نیسان را گرفتیم و پا روی تایرهای پر از گل و شل عقبی گذاشتیم و پریدیم بالا.
بزی هم که وسط ماشین بود از تشنگی نزدیک هلاک شدن بود. صاحبش او را پایین برد، کمی از آب چشمه نوشید و دوباره او را بالا انداخت.
راننده پشت فرمان نشست، چند بار خوب گاز داد و آرام، آرام از شیب تند سربالائی آن سوی شورعبدلی بالا رفت و از روی جاده شن ریزی شده میان کُنارها به راهش ادامه داد و به سمت جره پیش رفت.
آفتاب درست به وسط آسمان رسیده بود که نیسان در کنار پاسگاه جره، جلوی اولین مغازه توقف کرد.
همگی پایین پریدیم. سر و رویمان آنقدر خاک آلود و پر از گرد و غبار بود که اصلا قابل شناسائی نبودیم. کمی آب به سر و صورتمان زدیم، خاکهایمان را تکاندیم و با یک نوشابه پپسی تگری که بخاری غلیظ از دهانه آن به هوا برمیخاست، جگرمان را خنک کردیم. مقداری هم بیسکویت مینو و کیک فنجونی نوش جان کردیم و این هم شد به اصطلاح ناهار ما.
بالاخره از آنجا هم حرکت کردیم. تعدادی از مسافران در بالاده پیاده شدند و ما به راه خودمان ادامه دادیم، از روستاهای بیدزرد و رباطک گذشتیم و ساعتی بعد به سیف آباد و بوعلی رسیدیم. در اینجا نیز تعدادی از مسافران پیاده شدند و البته بز را هم پایین انداختند و ما دوباره به راهمان ادامه دادیم، از بلیان و مهرنجان گذشتیم و به کازرون رسیدیم.
در آن روزگار، هنگامی که هم ولایتی های ما به کازرون می آمدند بیشتر به کاروانسرای جلیل، مسافرخانه ایران و یا کاروانسرا و مغازه حاج حسین و حاج مَمتقی(محمدتقی) مرحمتی می رفتند.
این دو نفر آخری، دوست و طرف حساب ما بودند.
به این صورت که در طول سال، بیشتر هم تیره ای های ما اکثر مایحتاج خود از قبیل برنج، روغن، قند، چای و… را از این دو مغازه تامین می کردند و هر از چند ماه نیز کشک، پشم، روغن حیوانی، اهلوک، زودو، بن، کلخونگ و بیشتر محصولات خود را به آنها می فروختند. البته بره ها و کهره هایشان اگر اندک بود به چوبدارهای دوره گرد و قصاب های کازرون می فروختند، اما اگر تعدادشان زیاد بود با کامیون به میدان دام اصفهان و یزد می بردند و به فروش می رساندند.
به هر حال ما که این دفعه برای خرید یا فروش نیامده بودیم، به سر خیرات(میدان شهدا) و به مسافرخانه ایران که یکی از پاتوق های نسبتا جدید هم تیره ای های ما بود رفتیم و یک اتاق رزرو کردیم. در آن سال ها هنگامی که به شهر می آمدیم، رفتن به کافه یکی دیگر از تفریحات و سورپرایزهای ما کودکان و نوجوانان به حساب می آمد. به همین سبب با یکی از دوستانم به نام علیرضا ظاهرپور به کافه علیا که یکی از بهترین و بزرگترین کافه های کازرون بود رفتیم و هر کدام یک مخلوط بستنی و فالوده نوش جان کردیم و بعد از آن مقداری هم در بازار به گشت و گذار پرداختیم و هنگام برگشتن، نرسیده به مسافرخانه، یکی دو نفر از همکلاسی های سال قبلمان را دیدیم و به آنها نیز گفتیم که ثبت نام دانشسرا را به سایر دوستان اطلاع رسانی کنند.
حدودا ساعت ۹ شب بود که برادرم از شیراز رسید. نمی دانم پدرم چگونه به او اطلاع داده بود، که او از محل کارش مرخصی گرفته و عازم کازرون شده بود.
به هر حال شب را خوابیدیم و صبح بسیار زود، پدرم ما را بیدار کرد و به گاراژ نتنج رفتیم. مینی بوس ها زیاد بودند، اما مسافران هم بسیار زیاد بودند. به ناچار توی صف ایستادیم و در چهارمین یا پنجمین مینی بوس توانستیم جایی گیر بیاوریم و سوار شویم. البته در این مدت بیش از هشت یا ده مینی بوس، مسافر سوار کردند و عازم شیراز شدند.
به هر حال ما نیز سوار شدیم، شاگرد مینی بوس اسامی ما را یادداشت کرد و از گاراژ بیرون زدیم.
من قبلا به همراه خانواده برای زیارت و… به شیراز رفته بودم، اما به سمت برازجان و استان بوشهر برای اولین بار بود که می خواستم بروم.
از کازرون بیرون زدیم و بعد از چند کیلومتر، کوه های سمت غرب کازرون را دور زدیم و از یک سه راهی(بوشهر، کازرون، شیرار) به سمت چپ پیچیدیم و از دره ای که بعدها فهمیدم تنگ ترکان نام داشت گذشتیم و عازم برازجان شدیم.
در این مسیر طولانی و پر پیچ و خم، واقعا همه چیز و همه جا را برای اولین بار می دیدم. البته پدرم می گفت در ادمه مسیر، باید از زیر چند کوه بگذریم و به همین سبب ما بیصبرانه منتظر آن لحظه بودیم.
از کنار روستا (کمارج) و از میان دشت بزرگی (دشت کمارج) گذشتیم و پیش رفتیم. در ادامه مسیر، از شیب نسبتا ملایم دره ای پایین رفتیم و هنگامی که جاده به سمت چپ پیچید، به ناگه در حفره بزرگی که بعدها فهمیدم تونل نام دارد فرو رفتیم.
بسیار تعجب آور و هیجان انگیز بود. روز روشن به یکباره به شب سیاه مبدل شده بود. سرنشینان بعضی از ماشین ها که از کنار ما می گذشتند جیغ می زدند، سر و صدا راه می انداختند و طنین صدایشان در سرتاسر تونل طنین انداز می شد.
به هر حال لحظاتی بعد، از آن سوی کوه بیرون آمدیم و تونل های کوچک و بزرگ بعدی را نیز یکی پس از دیگری با شوق و هیجان پشت سر گذاشتیم و به کنارتخته رسیدیم.
ادامه دارد…!!!

