ادبیات

ادبیات

بدرقه تو، تشییع آفتاب است

۱۴۰۵-۰۴-۱۳

مهدی صدیقیان -کارشناس مطالعات فرهنگی و رسانه آخرین دیدار با تو، روز تشییع تو نیست؛ روز تشییع دل های ماست که در حرم چشم های همیشه زنده ات دوباره گرد هم آمده، شمعی می افروزیم و نامت را به بال های فرشتگان گره می زنیم. تو روح و جان ما که نه، روح و جانان آزادگان جهانی که شعر را برای تو و در سایه مهربانی ات می سرایند. تو کتاب همه خوبی ها و […]

ادبیات

سال بی بهار

۱۴۰۵-۰۴-۱۱

مستی مکن که چرخِ زمان تیز بُگذَرَد سرخوردگی و جهل و گمان نیز بگذرد آرام می خزد تَنِ این مار دلربا همچون نسیم خوش که به دهلیز بگذرد فصلی که می برد زِسرش هوش آدمی آشفته از حوالی پاییز بگذرد غافل! فراقِ یک دمِ یارانِ خوش سخن چون سالِ بی بهار، غم انگیز بگذرد آتش که خود نماد ِ نَفَس های پاک شد ویران کند چو بر سر جالیز بگذرد یارَب “ودود” ناصحِ گردَن کِشان […]

ادبیات

نقدی بر کتاب «حسن روز افزون» نوشته دکتر دهقانیان فرد

۱۴۰۵-۰۴-۰۹

به قلم ناصر امیرعضدی «بخش دوم»   هرچه هست نمیتوان حسن روزافزون را صرفاً همان زیبایی درون دانست، گرچه میتوان بخشی از حسن روزافزون یوسف را برخاسته از زیبایی درون او هم دانست. برای تقریب به ذهن، حسن روزافزون را میتوان با تعابیری از این قبیل باز شناخت: گل بود، به سبزه نیز آراسته شد یا حریفِ مجلس ما خود همیشه دل میبُرد علی‌الخصوص که پیرایه‌ای براو بستند یا حتی تعبیر عامیانه‌ٔ خودمان که میگوید: […]

ادبیات

نامه ای به الیاس علوی

۱۴۰۵-۰۴-۰۷

الیاس احساس میکنم ریگی در کفش تاریخ بجا مانده است که جنگ در این جغرافیا گنجی شده است و از بند بند انگشتان ما افعی یی ساخته است ! الیاس طلسم کجای پیراهن های یوسف هاست؟ سنگ های کف سینه ها پیداست اما آب ها از آسیاب نیفتاده اند ! و نان و نمک هنوز آتش بیار معرکه هاست ! دستم باز نیست که کبوتری باشم !! میدانی شاعران نان آور خوبی نبوده اند ! […]

ادبیات

نقدی بر کتاب «حسن روز افزون» نوشته دکتر دهقانیان فرد

۱۴۰۵-۰۴-۰۲

به قلم ناصر امیرعضدی «بخش نخست» هرآنکه کُنج قناعت به‌گنجِ دنیا داد فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی! ز تندباد حوادث نمیتوان دیدن درین چمن که گلی بوده است یا سمنی؟! ببین در آینهٔ جام، نقشبندی غیب که کس بیاد ندارد چنین عجب زمَنی! نگارِ خویش بدست کسان همی بینم! چنین شناخت فلک حق خدمت چو منی! «از این سموم که بر طرْف بوستان بگذشت عجب که بوی گلی هست و‌ رنگ نسترنی!» به‌صبر کوش […]

ادبیات

اتفاق

۱۴۰۵-۰۳-۳۰

اتفاق همین شعر ی ست که لابه لایه موهایت نفس می کشد تو اما اتفاقی نیستی هنوز به روشنی لحظه ها فکر می‌کنی شب است چراغی روشن می کنم در خونِ روشن صبح! صلح نیز کمی از صدای تو دارد بر خالی دهان های دوخته تا من از نبودن این اتفاقات با ماه خو بگیرم به بودنِت اما ایمان بیاوریم تکیه بر باد! حمید رضا اکبری شروه خرداد ۱۴۰۵ ***     _ برای معرفی […]

ادبیات

معرفی کتاب «روشنای جان»

۱۴۰۴-۱۲-۰۷

به قلم نیره محمودی راد نگاهی به “روشنای جان”، کتابی از حاج محمد زارع؛ شاعر، فرهنگی و فعال اجتماعی، مدیر سابق بنیاد کودک لار و مدیر جدید بنیاد فرهنگ لارستان که با انتشار کتاب پر نغزش، بر ارزش کتابخانه ی دل ها افزود. ******    در ستایش عشق “بیا و آیه امید را به خلوت جان به روشنایی شبهای من مکرر کن به یادباش خوش روزهای شورانگیز لبم به خنده گشا، چشم های من تر […]

ادبیات

زيبايي اي درخت!

۱۴۰۴-۱۰-۱۷

تو قامت بلند تمنايي اي درخت! همواره خفته است در آغوشت آسمان بالايي اي درخت دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهار زيبايي اي درخت! وقتي كه بادها در برگ هاي درهم تو لانه مي كنند وقتي كه بادها گيسوي سبزفام تو را شانه مي كنند غوغايي اي درخت! وقتي كه چنگ وحشي باران گشوده است در بزم سرد او خنيانگر غمين خوش آوايي اي درخت! در زير پاي تو اينجا شب است […]

ادبیات

نقش مانا

۱۴۰۴-۱۰-۱۵

ای همه نام و نشان و‌نقش مانای دلم چلچراغ روشن و تابان یکتای دلم ای فروغ گرم و گیرا، ای تمام هستی ام در مسیر سال و ماه و روز و شب های دلم غرق دریای نگاهت گشته ام تا بیکران در میان موج و طوفان نیست پروای دلم ناجی ام باش و مرا بر ساحل مهرت رسان بشنو ای دیر آشنا، از نایم آوای دلم دیده و دل را چه سری و چه رازی […]

ادبیات

کوله‌بار خاموشی‌

۱۴۰۴-۱۰-۱۰

برف اگر کوله‌بار خاموشی‌ست من راهی‌ام که به تو می‌رسد در باغچه‌ای که فراموشی ریشه دوانده بود نامت را صدا زدی و فصل نظرش عوض شد من پرنده‌ای نیستم اما آوازت مرا از شاخه‌ی ترس بلند کرد چشمانت پناه نیست جهان است و من در این جهان ماندن را یاد گرفته‌ام اگر واژه از جنس آغوش است بگذار با نام تو آغاز شود و در دل تو تمام شود مهرداد ترابی ابیوردی ***     […]

ادبیات

چشم مانده به در

۱۴۰۴-۱۰-۰۳

در من دو چشم مانده به در گریه می‌کند بعد از تو صبح و شام و سحر گریه می‌کند رفتی و تکه تکه شدم: من، تنم، دلم در ماتم تو چند نفر گریه می‌کند این‌جا درخت‌ها همه خشکید بعد تو باور نمی‌کنی که تبر گریه می‌کند در کوله‌بار من غم غربت نهفته است تبعیدی‌ام که قبل سفر گریه می‌کند «سالی گذشت و باغ دلم برگ و بر نداشت» این باغبان بدون ثمر گریه می‌کند من […]

ادبیات

اشعاری از “یوسفعلی میرشکاک” و “حسن اجتهادی” برای کازرون

۱۴۰۴-۱۰-۰۱

یوسفعلی میرشکاک در تابستان ۱۳۶۱ در سفری که به کازرون داشت این غزل را برای اهالی کازرون خواند که بعدها در سال ۱۳۶۸ در مجموعه “ماه و کتان” نشر برگ، تهران منتشر شد؛ زنده یاد حسن اجتهادی نیز در پاسخ به او شعری خواند، هر دو غزل را تقدیم تان می کنیم: نظربازی بر در دروازه ی تقدیر نتوانم نشست بر مزار مرده ی تصویر نتوانم نشست در نظر بازی، حریف حضرت آیینه‌ام تازه روی […]

×